close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
پایان نامه ها و تزهای کارشناسی ارشد
loading...

پایان نامه ها و تزهای کارشناسی ارشد

متن کامل (فول تکست)پایان نامه ها و تزهای کارشناسی ارشد

کسب درآمد از سایتای برون سپاری

admin بازدید : 4 دوشنبه 23 مهر 1397 نظرات ()

کسب درآمد از سایتای برون سپاری

قرارداد: سرویس دهی با عقد یه قرارداد زور آور حقوقی با مجازاتای مالی و حقوقی. اعمال این مورد با سرویسای داخلی نمی شه.

دسترسی به استعداد: دسترسی به یه استخر بزرگ از استعداد و یه منبع پایدار از مهارت ها، به خاص در علوم و مهندسی.

بقیه دلایل عبارتند از: بهبود کیفیت، امکان رسیدگی قانونی به ایرادات موجود در خدمت یا محصول خریداری شده، دسترسی به تخصصای موجود در بیرون از سازمان و بهبود توانایی واسه تغییر اندازه تولید، کوچیک کردن حجم شرکتها، داشتن قدرت مانور بیشتر درایجاد تغییرات تند در موارد بحران.

بدیای انجام پروژه به روش سنتی

تصور کنین که واسه انجام یه کار ترجمه یه روز صبح از خونه خود بیرون شید

و دیگه حتی امکان تحقیق کردن و اطمینان پیدا کردن

نسبت به این موسسه رو هم دارین.

اشکالات روش سنتی رو این جور بگیم:

  1. محال بودن تحقیق کافی واسه پیدا کردن یه پیمانکار مناسب
  2. محال بودن مقایسه آسون و مساوی پیمانکارها
  3. امنیت مالی پایین اگه پیمانکار به وعده هاش عمل نکنه

کیفیت کارا بالاتر رفته و هزینه ها هم کاهش چشم گیری داشتن.

  1. نبود ایجاد آلودگی و ترافیک و نبود اتلاف وقت
  2. یه پیمانکار و کیفیت کار ایشون فقط با چند کلید

سایت پونیشا 

سایت پارس کدز

پارس فریلنسر

کارویار

راهبری نوشته‌ها

پایان نامه ارشد : جایگاه جا و زمان در فقه و حقوق

admin بازدید : 2 دوشنبه 23 مهر 1397 نظرات ()

پایان نامه ارشد : جایگاه جا و زمان در فقه و حقوق

 

 

«اصل بیستم مقرر می­داره که زن و مرد به طور برابر مورد ساپورت قانون قرار دارن. این جمله به معنی حقوق برابر داشتن یعنی برابری و مساوات نیس. چه به نظر بعضی از فقهاء و متخصصین حقوق اسلامی،  زن و مرد مسلمون از حقوق برابری برخوردار نیستن. پس می­توان بر این باور بود که نویسندگان قانون اساسی بر تساوی حقوق زن و مرد معتقد نبوده به جای «تساوی حقوق » قائل به «موازنه حقوق» بین زن و مرد هستن و بر این اعتقاداند که ضرورتی نداره که هرحقی که مرد از آن برخورداره مثل به زن هم داده شه بلکه باید درعوض هر حقی که مرد داره، حقی هم واسه زن قائل شد مثل اینکه زن نمی­تونه از هم بستر شدن با شوهرش دوری ورزد و رابطه زناشویی در هر زمان جزء حقوق شوهره و در قبال اینجور حقی که به شوهر داده شده باید ایشون نفقه همسرش رو بده و یعنی زن حق نفقه داره و با این ترتیب دو حق در برابرهم قرار می­گیرند که یکی واسه شوهر و دیگری واسه زنه و به این گونه س که تساوی برقرار می­گیرد».[۵]

ساپورت برابر از زن و مرد در برابر قانون وقتی معنی واقعی خود رو می­یابد که قوانین عادی و موضوعه، بی عدالتی­آمیز و ناعادلانه نبوده و زن و مرد رو از حقوقی مساوی برخوردار کرده باشن و وگرنه ساپورت برابر خود یه جور بی عدالتی و ظلم به حساب می­آید،  چون که بین «ساپورت برابر در برابر قانون » با «برخورداری از حقوق برابر در برابر قانون » فرق ظریف و آشکاری هست. مثلا اگه زنی به قتل برسه،  اولیاء دم چه زن و چه مرد حق شکایت از قاتل رو دارن (حق برابر) اما قصاص قاتل به شرط پرداخت نصف دیه قاتل از طرف اولیاء دمه .

 

راهبری نوشته‌ها

پژوهش (پایان نامه) : رابطه خودکارآمدی،اهمال کاری و اضطراب امتحان با پیشرفت تحصیلی

admin بازدید : 3 یکشنبه 22 مهر 1397 نظرات ()

پژوهش ها نشان داده اند که باورهای خودکارآمدی بر بسیاری از جنبه های کارکرد شخصی تأثیر می گذارند. کسانیکه در مقایسه با دیگران دارای خودکارآمدی سطح بالاتری هستند، امکانات شغلی گسترده تری را مورد ملاحظه قرار می دهند و موقعیت شغلی بیشتری دارند، در مدرسه نمرات بالاتری می گیرند، هدف های شخصی عالی تری را برای خود بر می گزینند و از سلامتی جسمی و روانی بهتری برخوردارند. احساس کارآمدی بالا، سلامت شخصی، توانایی انجام تکلیف و کارها را به طرق مختلف افزایش می دهد. افرادی که به قابلیت های خود اطمینان دارند تکلیف مشکل را به عنوان چالش در نظر می گیرند.          آنها اطمینان دارند که می توانند موقعیت های تهدید آمیز را تحت کنترل خود درآورند. چنین برداشتی نسبت به قابلیت ها، تنیدگی و افسردگی را کاهش می دهد و به تکمیل تکالیف، منجر می شود. (بندورا،1994، پاجارزوشانک،2002).

از دیدگاه بندورا ناکارآمدی ادراک شده[1] نقش مهمی در افسردگی، اضطراب، استرس، روان آزردگی و دیگر حالت های عاطفی بازی می کند. ناکارآمدی ادراک شده می تواند منجر به احساسات و باورهای پوچی، اندوهگینی و اضطراب گردد. زمانی که فرد خود را در رسیدن به انتظارات با ارزش ناکارآمد بداند افسرده خواهد شد و وقتی خود را در کنارآمدن با محرک های بالقوه تهدیدآمیز ناتوان ببیند، مضطرب خواهد شد . (موریس[2]،2002).

1) از انجام دادن تکلیف دشوار پرهیز می کنند.

2) در مقابل مشکلات ایستادگی نمی کنند.

3) نسبت به اهدافی که خود انتخاب کرده اند، احساس تعهد نمی کنند.

4) در موقعیت های دشوار روی ناتوانی های خود و نتایج منفی شکست تأکید می کنند.

6) عملکردهای پایین را علامت کم استعداد خود تعبیر می کنند و اعتماد به نفس خود را از دست می دهند.

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه ارشد: جرائم مستمرو صلاحیت محلی - صلاحیت و تشکیلات دادگاه کیفری یک در قانون آ.د.ک سال 1392

7) احساس فشارروانی می کنند و در معرض ابتلا به افسردگی قرار می گیرند.

خودکارآمدی بیشتر منجر به تلاش و استقامت بیشتر با موانع و مشکلات می شود. همچنین خودکارآمدی از طریق هدف گذاری بر انگیزش تأثیر می گذارد. در صورتی که فرد در زمینه ای خاص احساس کارآمدی بالایی داشته باشد، اهداف بالاتری را برای خود تعیین می کند، کمتر از شکست می ترسد و در صورت ناموفق بودن استراتژی های قدیمی، استراتژی های جدیدی را می یابد. اما در صورت پائین بودن احساس کارآمدی، فرد یا به طور کامل از تکلیف اجتناب می کند.

 

یا در صورت برخورد با مشکلات به سرعت صحنه را خالی می کند(بندورا،1997،1993، زیمرمن،1995، به نقل از وول فولک[4]،2001). بسیاری از نظریه هایی که در مورد انگیزش انسان وجود دارند، ادراک دانش آموزان از باور کارآمدی خویش را از عوامل مؤثر بر رفتار انگیزش و انجام تکلیف می دانند.

بنابراین زمانی که دانش آموزان خود را در کارهای تحصیلی با کفایت و خودمختار می شناسند، خود را بهتر در می یابند و خود را با اهداف و تکالیف درسی درگیر می کنند. و در نتیجه در امر آموزش موفق می شوند. به علاوه در این صورت آنها در مورد یادگیری خود از رضایت لازم برخوردار می شوند. در واقع زمانی که دانش آموزان خود را کارآمد بدانند، و تکالیف درسی را در حوزه کنترل خود قرار دهند، انگیزش درونی شان برای تکالیف تحصیلی افزایش خواهد یافت (اسپالدینگ، ترجمه نائینیان و بیابانگرد،1384).  پاجاریس (2000) اظهار داشت که باورهای خودکارآمدی، انگیزش را تقویت می کنند. او تحقیقات مربوط به خودکارآمدی را مورد بررسی قرار دارد. پاجاریس با تایید نظر بندورا(1997)، اشاره می کند که خودکارآمدی در این مورد نیست که فرد تا چه اندازه تواناست بلکه در این مورد است که فرد فکر می کند تا چه اندازه تواناست.

مطلب مرتبط :   فروش فایل پایان نامه : چالش های بیمه اجباری سازمان تامین اجتماعی و تاثیر آن بر اشتغال

دانلود پایان نامه ارشد : رابطه خودکارآمدی،اهمال کاری و اضطراب امتحان با پیشرفت تحصیلی در بین دانش آموزان

 خودکارآمدی و اسناد بر یکدیگر تأثیر می گذارند در صورتیکه موفقیت به علل درونی یا قابل کنترل نسبت داده می شود، خودکارآمدی را تقویت می کند. اما در صورتی که موفقیت به شانس یا مداخله دیگران نسبت داده می شود، ممکن است خودکارآمدی را تقویت نکند. خودکارآمدی هم بر اسناد تأثیر می گذارد. افرادی که در مورد یک تکلیف خاص حس نیرومندی از خودکارآمدی دارند. (من در ریاضی قوی هستم) گرایش دارند به اینکه شکست خود را ناکافی بودن تلاش نسبت دهند من باید تکلیفم را دوباره چک کنم. اما افرادی که خودکارآمدی پایین دارند، شکست را به فقدان توانایی ها نسبت می دهند«من خنگ هستم» بنابراین داشتن حس خودکارآمدی قوی در مورد تکلیف خاص، موجب گرایش فرد به سمت اسنادهای قابل کنترل می شود و اسنادهای قابل کنترل هم خودکارآمدی را افزایش می دهند. بنابراین می توان نتیجه گرفت در صورتیکه یکی از دانش آموزان دیدگاهی جبری داشته باشد(توانایی را نمی توان تغییر داد) و خودکارآمدی هم پایین باشد.

انگیزش خود را در برخورد با شکست ها نسبت می دهد(که او آنها را به فقدان توانایی نسبت می دهد)، به طور کامل از دست می دهد(وول فولک[6]،2001) شواهدی وجود دارد که نشان می دهد احساس خودکارآمدی، حتی در صورتی که این احساس غیر واقع، بنیانه باشد، انگیزش را تقویت می کند. کودکان و والدینی که در مورد آینده خوشبین هستند بر این باورند که می توانند موثر باشند و انتظارات بالایی دارند، از سلامت جسمی و روانی بالاتری برخوردارند و انگیزش پیشرفت بالاتری دارند تحقیقات در مورد خودکارآمدی و پیشرفت نشان می دهد که عملکرد در مدرسه زمانی بهبود پیدا می کند که :

1) دانش آموزان اهداف کوتاه و مدت دارتری را انتخاب کنند تا قضاوت در مورد پیشرفت آسان تر باشد.

2) استراتژی های خاص مانند خلاصه کردن به دانش آموزان داده شود تا آنها را در متمرکز نمودن توجه یاری دهد.

[1] – Perceived Inefficacy

[2] – Muris

[3] – Attribution

[4] -Fulck

[5] – Griffin

[6] – Eool Fulck

[7]- Bihler& Snowan

مقاله (پایان نامه) : خانه کودک با رویکرد بازی و خلاقیت

admin بازدید : 2 یکشنبه 22 مهر 1397 نظرات ()

 

 

 

در کنش بین ارگانیسم و محیط بر محیط تاکید دارند.

 

 

در کنش ارگانیسم و محیط ، بر ارگانیسم تاکید دارند.

 

 

 

چگونگی رشد انسان هدف رشد ماهیت فرد نظریات
برای افراد بشر هیچگونه هدف نهایی در نظر نمی گیرند و معتقدند که هر موجود زنده از طریق منطبق کردن خود با محیطی که در آن زندگی می کند و بسته به شرایط آن محیط عادتهای خاصی را کسب      می کنند. کودک به آسانی به وسیله عوامل محیطی شکل می گیرد. این عوامل ، عواملی هستند که می توانند پاداشها و تنبیه های محیطی را اعمال کنند و مدلهایی هستند که کودک می تواند از آن ها تقلید کند.
کودک بطور فعال تجربیاتی را که علاقمند به درک و کشف آنهاست ، انتخاب می کند.
از دید آنان هر مرحله، انتقال و تغییر مرحله قبل نیست بلکه مرحله جدید است که در دوره های خاصی از زندگی اتفاق می افتد.

 

در کنش بین ارگانیسم و محیط ، بر حسب این که کدام قسمت از شخصیت مورد نظر باشد ، زمانی بر ارگانیسم و گاهی بر محیط تاکید دارند.

کنترل هیجانات و انگیزه ها فرد رشد یافته باید از تضادهایی که در کودکی برای او به وجود آمده، نسبتا آزاد باشد. کودک به وسیله غرایز قدرتمند درونی هدایت می شود.

 

نظریه رشد پیاژه( 1896- 1980) یکی از معروفترین و متحول ترین نظریه های شناختی است. شاید یکی از دلایل پذیرش سریع نظریه ژان پیاژه این باشد که این نظریه در نظر همه کسانی که مدتی را با کودکان گذرانده باشند، صحیح می نماید. مشاهدات ژان پیاژه در مورد کودکان خردسال منجر به این پیشنهاد او شد که تفکر کودکان به ترتیب در چهار مرحله پدید می آید ، که سه مرحله آن در طی سالهای اولیه دوره کودکی روی می دهد. این چهار مرحله عبارتند از مرحله حسی حرکتی، مرحله پیش عملیاتی، مرحله عملیات عینی و در نهایت مرحله عملیات صوری.

پیاژه به عنوان زیست شناس تصدیق کرد که کودکان در صورتی که بخواهند زنده بمانند باید محیط خود را سازمان دهند و با تغییرات موجود در آن سازگار شوند. پیاژه این دو اصل زیست شناسی را طرحواره (عناصر سازمان یافته فکر) و فرایندهایدرونسازی و برونسازی (شیوه ای که انسانها اطلاعات جدید را پردازش می کنند یا با انطباق می یابند) نام نهاد.

 

 

 

خود را به عنوان عامل ( فاعل ) اعمال خویش باز می شناسد و شروع به فعالیت هدفمند می کند . برای مثال ریسمانی را می کشد تا شی قابل حرکتی را به حرکت درآورد.

به مفهوم پایداری شی دست می یابد ، درک می کند که اشیاء وقتی حواس را تحریک نمی کنند ، باز هم وجود دارند.

 

 

به نگهداری عدد ( 6 سالگی ) ، جرم ( 7 سالگی ) ، وزن ( 9 سالگی ) دست می یابد.

اشیاء را بر حسب چند ویژگی طبقه بندی می کند و می تواند آن ها را بر حسب بعد معینی نظیر اندازه ، طبقه بندی کند.

 

به مسایل فرضی ، آینده و جهان بینی می پردازد .

 

ویژگی ها مرحله
حسی – حرکتی (تولدتا 2 سالگی)
استفاده از زبان و بازنمایی اشیاء به صورت تصویر ذهنی و واژه را می آموزد.

 

تفکرش هنوز خود محور است ، نگریستن از دیدگاه دیگران برایش مشکل است.

اشیاء را برحسب یک ویژگی طبقه بندی می کند ، برای مثال همه قطعات چوبی قرمز را صرفنظر از شکل آن ها ، با تمام قطعات چوبی مربعی شکل را صرفنظر از رنگ آن ها در یک گروه قرار می دهد.

پیش عملیاتی(2 تا 7 سالگی)
عملیات عینی (7 تا 11 سالگی)
عملیات صوری (11 سالگی به بعد)

 

حساس ترین دوران زندگی کودک 7 سال اولیه زندگی او است. شخصیت فرد در این دوره پایه ریزی می شود. تغییر روز به روز کودک از جنبه های مختلف در این دوران کاملا محسوس است. این تغییرات در برخورد رابطه ای که او با محیط برقرار می کند خود را آشکار می سازد. خصوصیات جسمانی، روانی، عاطفی و اجتماعی کودکان در سنین پیش از 7 سالگی به صورت خلاصه درجدول زیر آمده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

·         اهمیت دادن به تایید و تحسین بزرگترها

سن خصوصیات جسمانی خصوصیات روانی خصوصیات عاطفی خصوصیات اجتماعی
1 تا 3 سال ·         رشد جسمانی سریع      
4 و 5 سال ·         رشد منظم و آهسته

 

·         رفتار حرکتی هماهنگ بین چشمها و دست ها

·         خود مداری

 

·         کنجکاو وعلاقمند به حیوانات

·         صداقت و صمیمیت در بیان عواطف

 

·         آزادی در اظهار حالات درونی

·         تاثیر پذیری شدید از محرک های خارجی

·         قادر به تحمل درونی محیط خانه

 

 

6 و 7 سال ·         رشد منظم و آهسته

 

·         فعال و پر انرژی

·         عدم داشتن مهارت در انجام عملیات

·         کنجکاو

 

·         استقلال نسبی

·         علاقه مند به جمع آوری و نگهداری اشیاء

·         آزادی در بیان عواطف در عین تلاش برای کنترل آن ها

 

·         حساسیت نسبت به گفتار و رفتار بزرگترها

جدول2-3: ویژگیهای جسمانی، روانی، عاطفی و اجتماعی کودکان در 7 سال اول زندگی

 

الف) در هدف های شناختی موضوعاتی مانند آگاهی، ادراک، تشخیص و استقلال مطرح می شوند.

ب) هدف های انفعالی یا عاطفی به اموری مانند احساس، هیجان و … اطلاق می شود.

ج) هدف های روانی- حرکتی با حرکات ظریف وماهرانه ای چون نقاشی،خط،رقص،نواختن آلات موسیقی سروکار پیدا می کند. نکته مهم آن است که هیچ یک از این رفتارها نم یتواند به طور کامل از دیگری جداباشد.

یادگیری کودک در هر مرحله به عوامل متعددی بستگی دارد. رشد و پرورش کودک چه از نظر جسمی، روانی و تربیتی تحت تاثیر عوامل آموزشی و محیطی بسیار است. اولین کانون اجتماعی که کودک در آن پای می گذارد خانواده است ،سپس وارد جامعه بزرگتر می شود. در این قسمت رابطه کودک با خانواده، اجتماع و آموزش پذیری بررسی می شود.

 

·        کودک و خانواده

بهترین تعریف خانواده آن است که آن را نظام پیچیده ای بنامیم که مستلزم کارکرد به هم وابسته ای در میان اعضا باشد. خانواده هم اولین و هم قدیمی ترین محل ارتباط اجتماعی کودک به شمارمی رود. در سال های اولیه تنها روابط موجود برای کودک ، رابطه او با والدینش است . کنش متقابل و رابطه عاطفی بین نوزادان و والدین، به انتظارات و واکنش های کودک در روابط اجتماعی آینده شکل می دهد. اعتقادات و ارزش ها و نگرش های فرهنگی توسط والدین پالایش می شوند و به صورتی بسیار مجسم و منتخب به کودک ارائه می شوند. شخصیت، نگرش ها، طبقه اجتماعی- اقتصادی، عقاید مذهبی و تحصیلات پدر و مادر در ارائه ارزشهای فرهنگی و معیارهای آن ها به فرزند تاثیر می گذارد.

 

·        کودک و اجتماع

گروه ها و سازمان های مشخصی در چارچوب جامعه، در پرورش اجتماعی کودک نقش عمده ای ایفا می کنند . پدر و مادر ، همسالان و معلمان مقدار زیادی از وقت خود را صرف انتقال ارزشها و همچنین هدایت و اصلاح رفتار کودکان می کنند. برخی از سازمانها مانند مدرسه، مراکز مذهبی و موسسات قانونی و حقوقی با این هدف به وجود آمده اند که علم فرهنگ و معیار های اخلاقی و اجتماعی آن را منتقل و رفتارهای ارزشمند فرهنگی را حفظ کنند. به علاوه رسانه های گروهی بخصوص تلویزیون، جریان بسیار قوی و نسبتا جدیدی هستند که می توانند افکار، خواسته ها و رفتارهای کودک در حال رشد را شکل دهند (هترنیکتون ودی پارک،1372).

 

2-4 کودک و آموزش

در مورد آموزش کودک پیش از دبستان نیز نظریات متعددی وجود دارد . مهد کودک های اولیه تا حد زیادی از عقاید اریکسون ناشی شده بود، اریکسون که ادامه دهنده راه فروید بود به نیازهای کودکان برای رسیدن به رشد اجتماعی اهمیت می داد. به عقیده او سازگاری اجتماعی و عاطفی هر فرد و کارایی او در بزرگسالی بستگی به آموزش های خردسالی در زمینه رشد اعتماد به نفس، استقلال شخصی، ابتکار و اهمیتی که فرد برای خود قائل است دارد. تاثیرات محیط ، هسته اصلی عقاید بیجود (1959) درباره رشد را تشکیل می دهد، از نظر او نتایج رفتار کودک بسیار مهم است، طبق نظر او کودکان به یاد گرفتن رفتاری تمایل دارند، که به نتایج مثبت می انجامد و از تجاربی که به شکست منتهی می شود پرهیز می کنند.

 

2-4-1 سابقه و ضرورت آموزش کودکان در خارج از ایران

اولین مؤسسات مراقبت از کودک با الگو قرار دادن یتیم‌خانه‌ها، 261 سال پیش؛ یعنی در سال 1129 شمسی (1750 میلادی) در کشور اتریش شکل گرفت. صاحبان سرمایه در اروپا که به نیروی کار ارزان احتیاج داشتند به استخدام زنان و دختران در کارگاه ها و کارخانه پرداختند؛ اما برای این کار یک مشکل اساسی وجود داشت و آن بچه های خردسالی بودند که در زمانی که مادرشان در محل کار حضور مییافت به نگهداری و آموزش احتیاج داشتند. از همین رو این مؤسسات در کنار کارگاه‌های تولیدی و در ساعات کاری زنان کارگر، به امر حمایت و نگهداری کودکان و کمتر به آموزش آنان می‌پرداخت. مؤسسات مراقبت از کودک برای خانواده‌های فقیر طراحی شده بود تا زمانی که زنان در شرایط سخت مشغول به کار هستند، کودکان آنها به دنبال بزهکاری نباشند و برای جامعه دردسر جدید درست نکنند.

با وجود نقطه نظر های مختلف در زمینه چگونگی فرآیند آموزش کودکان پیش از دبستان کل این حرکت از اوایل قرن 17 شروع شد. (دیوید ستاو) متخصص تعلیم و تربیت اسکاتلندی به بازی های کودکان بیشتر از برخوردهای مکانیکی با آن ها توجه کرده و معتقد بود که زمین بازی یک بهشت است. (فردریکفروبل) که معاصر او بود و تقریبا مبدع مفهوم (باغ کودکان) به حساب می آید نیز معتقد بود که (باغ کودکان باید نمونه کوچکی از این دنیا باشد که جنبه های مثبت و گوناگون آن را منعکس می کند).آموزش پیش از دبستان در کشور های مختلف جهان در بر گیرنده اصطلاحاتی چون(محل پرستاری از کودکان) و نیز همان باغ کودکان می باشد که عموما طیف 3 تا 5 ساله (در بعضی جاها 2تا6 ساله و در بعضی 3 تا 6 ساله) را در بر می گیرد.

دانلود پایان نامه ارشد : خانه کودک با رویکرد بازی و خلاقیت

در مهدکودک‌های جدید، آموزش در کنار بازی گنجانده شده بود که به مرور از لحاظ کیفی و کمی پیشرفته‌تر میشد؛ تشکیل اتحادیه شغلی مربیان مهدکودک، وضع قوانین مربوط به تأسیس، برنامه‌ریزی، اداره، نظارت و مراقبت‌های تربیتی، تغییر در ساختار ظاهری و فضا و مسائل آموزشی از جمله پشتیبانی هایی است که زمینه گسترش مهدکودکها را فراهم تر ساخت. موفقیت فروبل در تاسیس موسسه پیش‌دبستانی این نوع موسسات را با همان لقب “کیندرگارتن” جهانی کرد و بعد از آلمان در کل اروپا و جهان تکثیرپیدا کرد. به تدریج از سال 1299 (1920 میلادی) به بعد، مراکزمراقبتی به سمت حاشیه رانده شدند و سیاستگذاریهای کلان به سمت مهدکودکهای همراه با آموزش می رفت. در این سالها بیشتر پایتختهای جهان دارای مهدکودک بودند و برنامه ریزیها بسیار دقیقتر صورت می گرفت. تفکیک گروههای سنی، تهیه اسباب بازیهای مفید برای هر گروه، تنظیم کلاسهای ژیمناستیک و تدریس موسیقی از جمله این برنامه ها بود. به هر حال این ایده اولیه ( آموزش کودکان پیش از دبستان ) که به نیازهای محیطی تا تربیتی وابسته بود به تدریج در تعدادی جهش های معماری در قرن 20 ظهور کرد. اکنون مهد کودک های الکترونیک در کشورهای اروپایی رایج شده است که از طریق اینترنت کودک را با برنامه درخواستی والدین سرگرم میکنند و آموزشهایی به آنان می دهند.

مطلب مرتبط :   نرم افزار فروشگاهی چیست

gl/l (1044)

admin بازدید : 55 یکشنبه 23 مهر 1396 نظرات ()

 

gl/l (1044)

«باسمه‌تعالی»
شماره ردیف: اداره آموزش و پرورش منطقه تحت جلگه وقت امتحان: 60 دقیقه
نام و نام‌‌خانوادگی: مدرسه راهنمائی نام درس: جغرافیا
نام پدر: مهر آموزشگاه تاریخ امتحان:
پایه: دوم راهنمایی مرداد 85 طراح سؤال:

نمره با عدد نمره با حروف تاریخ و امضای دبیر بارم

1- جنگل های مخروطی سرو و کاج ویژگی کدام پوشش گیاهی آسیا می باشد .
الف)توندرا ( ب) استپ ( ج) تایگا ( د) ساوان ( 5/0

2- فعال ترین کشور اروپا در صنعت ماهیگری چه نام دارد .
الف)آلمان ( ب) فرانسه ( ج) هلند( د) نروژ ( 5/0

3- کدام قسمت اروپا آب و هوای قاره ای یا برّی دارد .
الف)شمال( ب) جنوب ( ج) جنوب غربی د) مرکز و شرق ( 5/0

4- زندگی جانداران در آب های قاره قطب جنوب به …………………و …………………… بستگی دارد .
5- مهم ترین جزیره اقیانوسیه کشور…………………… می باشد .
6- ساکنان اصلی استرالیا سرخ پوستها هستند که به آن ها هندی نیز می گویند . ص ( غ (
7- آموندسن دریانورد نروژی بود که توانست قطب جنوب را کشف کند . ص ( غ ( 5/0
5/0
5/0
5/0

8- چرا آسیای مرکزی و فلات ایران و آناتولی را آسیای خشک نامیده اند .

9- چرا تعداد شهرهای پرجمعیت چند میلیونی در آسیا روز به روز بیشتر می شود .
10- دو فرهنگ متفاوت رایج در آمریکا را نام ببرید .
11- اقیانوسیه به کجا گفته می شود .

12- خصوصیات رودهای شمال و جنوب اروپا را بنویسید .
1
1
1
1
1

 


gl/l (1158)

admin بازدید : 55 یکشنبه 16 مهر 1396 نظرات ()

 

gl/l (1158)

بخشی از زندگی نامه امیرکبیر:

پدر میرزا تقی خان ملقب به امیر کبیر، کربلایی محمد قربان نام داشت که ابتدا آشپز میرزا عیسی، قایم مقام اول و پس از آن نیز در خدمت پسرش بود.

میرزا تقی خان در دوران کودکی هنگامی که ناهار فرزندان قائم مقام را می آورد ، در حجره معلمشان می ایستاد تا ظروف را برگرداند. روزی قائم مقام در کنار فرزندانش بود و میرزا تقی خان ، ناهار آورد و مطابق معمول در گوشه ای ایستاد. معلم هر چه از اولاد قائم مقام سؤال کرد نتوانستند پاسخ دهند ، امّا میرزا تقی یکایک سؤالات را پاسخ داد. قائم مقام از او پرسید :

تقی تو کجا درس خوانده ای؟ تقی گفت : روزها که غذای آقا زاده ها را می آوردم ، آنچه معلم می گفت می شنیدم و آنها را یاد گرفتم.

قائم مقام انعامی به او داد. تقی آن را نگرفت و به گریه در آمد. قائم مقام از او دلجویی کرد و فرمود : چه می خواهی؟ تقی پاسخ داد : به معلم امر فرمایید درسی را که به آقا زاده ها می دهد به من هم بیاموزد. قائم مقام معلم را فرمود تا به او نیز درس دهد.

پس از فوت امیر نظام زنگنه ، میرزا تقی خان به پیشکاری آذربایجان منصوب شد و سرپرستی ولیعهد نیز به او سپرده شد. پس از مرگ محمد شاه در سال ۱۲۶۴ قمری ، ناصر الدین میرزا را به تهران حرکت داده و وسایل استقرار سلطنت او را فرهم آورده و با مقام صدارت عظمی به اداره امور کشور پرداخت و مسایل دولت و دربار را زیر ذره بین نهاد و به امور مالی کشور نیز سامان بخشیده و مستمری های بیجا را قطع نمود و با دولتهای همسایه روابط سیاسی بر اساس احترام متقابل برقرار کرد.

پسري كه از ته باغ مي‌دويد و نفس‌زنان پيش مي‌آمد، آرامش كلاغ‌ها را برهم مي‌زد. كلاغ‌ها به آسمان خاكستري از ابر، مي‌پريدند و از هياهوي پروازشان آخرين برگ‌هاي درختان بر زمين مي‌افتاد. پسر، كاري به آرامش كلاغ‌ها نداشت. او مي‌خواست به پدرش برسد و چيزي براي خوردن بگيرد. كربلايي قربان خودش را پس كشيد و لحظه‌اي مكث كرد و گفت: «چه خبر است محمدتقي! باغ را روي سرت گذاشته‌اي.» محمدتقي سرش را بالا گرفت. نوك دماغش از سرما سرخ شده بود. – گرسنه‌ام، يك تكه نان. كربلايي قربان به راهش ادامه داد و گفت: «برو خانه از مادرت بگير.» محمدتقي از تك وتا نمي‌افتاد، دور پدر تاب مي‌خورد و مثل گربه‌اي چشم به سيني پر از غذايي داشت كه روي سر پدر بود و مدام بالا و پايين مي‌پريد. – نمي‌توانم، گرسنه‌ام. يك تكه نان بده تا بروم دنبال بازي. كربلايي‌قربان قدم‌هايش را تندتر كرد و گفت: «الان غذا سرد مي‌شود. چرا دست از سرم برنمي‌داري؟ اين غذاي اميرزاده‌هاست، تو كه نمي‌تواني از آن بخوري. ما نوكريم، مي‌فهمي؟ خوراك ما فرق دارد. اگر بفهمند قيامت به پا مي‌كنند.» رسيده بودند به پله‌هاي سنگ فرش ايوان. محمدتقي آخرين تلاشش را كرد و با لحني آزرده گفت: «ولي من فقط تكه‌اي نان خواستم.» پدر اخم كرد و صدايش را از ته گلو بلند كرد و گفت:« برو بچه! نان ما هم با اين‌ها فرق دارد. برو بگذار به كارم برسم.» و از پله‌هاي سنگي بالا رفت.

محمدتقي روي اولين پله ايستاد و رفتن پدر را تماشا كرد. كربلايي قربان از ايوان گذشت و در اتاق درس را باز كرد. صداي درس استاد بريده شد و لحظه‌اي بعد ادامه يافت. پدر بيرون آمد و در را پشت سرش بست. كفش‌ها را به پا كرد و برگشت لب ايوان. محمدتقي نگاه از پدر گرفت و رويش را برگرداند طرف باغ. كلاغ‌ها را ديد كه نشسته‌اند و به زمين نوك مي‌زنند. كلاغي، گردويي را در زمين چال مي‌كرد. محمدتقي با خود فكر كرد: «وضع كلاغ‌ها از ما بهتر است.» يك مرتبه سنگيني دست پدر را بر شانه‌اش احساس كرد و صداي او را شنيد كه پرسيد: «ناراحت شدي؟» حرفي نزد.

دلش از گرسنگي مالِش مي‌رفت. صداي زمزمه‌ي استاد را از پشت درها و پنجره‌ها مي‌شنيد و فرياد بچه‌ها را كه گفته‌هاي استاد را تكرار مي‌كردند: درياب كنون كه نعمتت هست به دست كاين دولت و ملك مي‌رود دست به دست صداي بچه‌ها مثل زنگي بر گوشش مي‌نشست و چيزي را در وجودش از خواب بيدار مي‌كرد. ناخودآگاه شعر را تكرار كرد. پدر، او را به كناري كشيد و گفت:   «بيا برويم.اين‌ها الان درسشان تمام مي‌شود و غذايشان را مي‌خورند و باز درس را از سر مي‌گيرند. بيا تو هم غذايي بخور و برو پي بازي‌ات.» محمدتقي از گوشه‌ي چشم نگاهي به دست‌هاي پير و چروكيده‌ي پدر انداخت و سئوالي را كه از مدت‌ها پيش در صندوق خانه‌ي ذهنش پيدا شده بود، بر زبان آورد. – فرق ما با آن‌ها چيست؟ كربلايي قربان آهي كشيد و گفت: «فرق در مقام است تقي! مملكت، هم شاه مي‌خواهد هم امير و هم رعيت.

همه كه نمي‌توانند مثل هم باشند. تازه، من در خوب دستگاهي خدمت مي‌كنم. ميرزا ابوالقاسم خان كه من افتخار نوكري‌اش را دارم، مردي فاضل و دانشمند است. پدرش روي اصل هم‌ولايتي‌ بودن، مرا به اين خانه آورده و به خدمت گمارده. من كه تا عمر دارم مديون آن‌ها هستم.» محمدتقي، قدم‌هايش را كند كرد و پرسيد: «چرا ما بايد نوكر باشيم و ديگران ارباب؟ چرا برعكس نيست؟» كربلايي نفس بلندي كشيد.

بخار غليظي از دهانش بيرون آمد. گفت: «اين ديگر سرنوشت آدم است. مي‌گويند سرنوشت هركس روي پيشاني‌اش نوشته شده.» محمدتقي دست كوچكش را بر پيشاني بلندش گذاشت و گفت: «روي پيشاني من هم نوشته كه گفت: «روي پيشاني من هم نوشته كه بايد مثل شما نوكر و آشپز باشم؟» كربلايي قربان گفت: «نمي‌دانم، شايد!» محمدتقي كف دست را محكم بر پيشاني‌اش كشيد و گفت: «نه، من اين سرنوشت را پاك مي‌كنم.

من نمي‌خواهم نوكر باشم. نه دلم مي‌خواهد نوكر باشم و نه نوكري داشته باشم. مادرم گفته هركس نان عرضه و لياقتش را مي‌خورد.» كربلايي قربان خنديد: «جوش نخور پسر! هرچه خدايت بخواهد همان مي‌شود.» از كنار حوض بزرگ كه رد مي‌شدند، محمدتقي عكس خودش را بزرگ‌تر از هميشه ديد. – مادرم گفته حركت از ما بركت از خدا. گفته خدا كمك مي‌كند به شرط آن كه بنده هم خودش بخواهد. كربلايي قربان نشست لب حوض و گفت: « اين مادرت هم زياد حرف‌هاي گنده‌گنده مي‌زند. آخر تو چه حركتي مي‌تواني بكني؟!» نگاه محمدتقي به سطح آب بود و موج‌هايي كه تصوير پدر را مي‌شكستند. در ذهن كوچكش شعر استاد ته‌نشين شده بود: درياب كنون كه نعمتت هست به دست كاين دولت و ملك مي‌رود دست به دست صدايش را محكم كرد و گفت: « از فردا غذاي مكتب‌خانه را من مي‌برم.» پدر جا خورد و كلاه از سرش افتاد.

با تعجب گفت: «تو؟! ولي سيني غذا سنگين است. عجب بچه‌اي هستي! مگر همين الان نگفتي نوكري را دوست نداري؟» محمدتقي، كلاه پدر را تكاند و به دستش داد و گفت: «گفتم، ولي عيبي ندارد. آن‌قدر نوكري مي‌كنم تا به اميري برسم.»

مغزبهتراست يا كلاه ؟

هياهوي كلاغ‌ها سكوت باغ را مي‌شكست برف به آرامي مي‌باريد و گوشه‌هاي برجسته را سفيد مي‌كرد. صداي كلاغ‌ها گوش محمدتقي را آزار مي‌داد، صداي استاد را از پشت درهاي بسته به سختي مي‌شنيد. صحبت از كشف الكل بود و كاشف آن ….. . روزهاي زيادي بود كه محمدتقي سيني غذا بر سر مي‌گذاشت و فاصله‌ي آشپزخانه تا مكتب‌خانه را يك نفس طي مي‌كرد. غذا را به اتاق مي‌برد، پشت در مي‌نشست به بهانه‌ي بردن ظرف‌ها، به گفته‌هاي استاد گوش مي‌سپرد. سوز سردي را كه از كوه‌هاي اطراف تبريز برمي‌خاست، تحمل مي‌كرد. چون قلم و كاغذي براي نوشتن نداشت، شنيده‌ها را بر كاغذ ذهن مي‌نوشت و در دل تكرار مي‌كرد. بقيه‌ي روز را هم خود را به بهانه‌اي به پشت پنجره مي‌كشاند و مثل عقابي تيزچنگ، هرچه را كه مي‌شنيد در هوا شكار مي‌كرد و شب براي آن كه آموخته‌هايش را مشق و تمرين كرده باشد، آن‌ها را براي مادرش تعريف مي‌كرد. در بازي‌هايش با بچه‌ها، هميشه بر سر نقش شاه و وزير دعوا بود. آن‌قدر چانه مي‌زد تا نقش وزير را مي‌گرفت. تنها كه بود، سردار سپاه مي‌شد. شمشيري از چوب سپيدار ساخته بود و در خيال، ارتشي از بوته‌هاي گل سرخ را رهبري مي‌كرد و به قلب سپاه كلاغ‌هاي سياه حمله مي‌كرد. گوشش به حرف‌هاي استاد بود كه مادر صدايش زد: «تقي، آهاي تقي!» سرش برگشت طرف صدا. مادرش لب ايوان بود. برف روي چارقدش نشسته بود. به آرامي رفت طرفش و پرسيد: «چرا آمدي ننه؟» مادر كلاهي به طرفش دراز كرد و گفت: «از سرما هلاك مي‌شوي پسرم! بيا سرت را بپوشان.» كلاه را گرفت بر سر گذاشت. گرماي خوبي داشت. گوش‌هايش كه انگار خشك شده بود، نرم شد، نرم و گرم. برگشت پشت در. صحبت از ديوان حافظ بود، ولي درست نمي‌شنيد، هياهوي كلاغ‌ها را برداشت، حالا صداي استاد را بهتر مي‌شنيد. اين طوري بهتر بود. با خود فكر كرد: «مغز بهتر است يا كلاه؟ سري كه مغز ندارد، كلاه مي‌خواهد چه كند؟» كلاه را كنار گذاشت و گوشش را به در نزديك‌تر كرد.

ماه مجلس

باغ، دوباره طراوت وسرسبزي پيدا كرده بود و از هياهوي كلاغ‌ها خبري نبود. برگ‌هاي سبز، زير نور گرم خورشيد مي‌درخشيدند و بوته‌هاي گل سرخ هوا را عطرآگين كرده بودند. در باغ جشني برپا بود و برو بيايي. شب تولد حضرت محمد (ص) بود و قائم مقام فراهاني، مهمان‌هاي زيادي را دعوت كرده بود، اما هنوز همه‌ي مهمان‌ها نيامده بودند. محمدتقي از پنجره‌ي آشپزخانه چشم به باغ دوخته بود. پدر صدايش كرد و گفت: «سرم خيلي شلوغ است. فراش باشي رفته دنبال گوسفند. مي‌تواني سيني شربت را ببري؟» محمدتقي سرش را پايين انداخت. خجالت مي‌كشيد.

علي و محمد را كنار پدرشان- قائم مقام- ديده بود. برادرزاده‌ي او- اسحاق- هم آن جا بود. بعضي وقت‌ها، سر ظهر كه ناهارشان را برده بود، جلوي استاد به او پوزخند زده بودند. مي‌ترسيد باز هم به او بخندند و مسخره‌اش كنند. پدر گفت: «مواظب باش نريزي! يواش يواش برو.» ديگر براي جواب رد دادن دير شده بود. سنگيني سيني را ميان دست‌هايش حس كرد و راه افتاد. بوي تند گلاب از سطح كاسه‌هاي چيني، زير بيني‌اش مي‌پيچيد.

سعي كرد به بچه‌ها نگاه نكند. شربت‌ها را كه داد، گوشه‌اي ايستاد تا ظرف‌ها را جمع كند. قائم مقام متوجه‌ي او نبود، از استاد، وضع درس بچه‌ها را مي‌پرسيد. استاد مكتب‌خانه گفت كه از درسشان راضي است و بچه‌ها با استعداد هستند. محمدتقي مي‌دانست كه استاد تعارف مي‌كند.

مي‌دانست كه بچه‌ها آن چنان كه استاد مي‌گويد به درسشان وارد نيستند و خوشحال شد وقتي كه قائم مقام گفت: «خب، بد نيست امتحاني كنيم.» و ديد كه استاد رنگ به رنگ شد و شربت توي گلويش گره خورد و به سرفه افتاد. قائم مقام رو به پسرش كرد و گفت:‌«بگو ببينم محمد! كاشف الكل كه بود؟» محمد سكوت كرد و از گوشه‌ي چشم به علي خيره شد. علي گفت: «من بگويم؟» – بگو، تو بگو! – معلوم است، ابوعلي سينا.

نگاه تأسف بار قائم مقام چرخيد روي برادرزاده‌اش و همان سئوال را با نگاه از او پرسيد. اسحاق گفت:‌« نخير، ابن سينا كه شاعر است. كاشف الكل …» و سكوت كرد و به سرش كوبيد. گويي مي‌خواست مغز خود را از خواب بيدار كند. اتفاقاً محمدتقي جواب آن سئوال را مي‌دانست، اما مي‌ترسيد بگويد. لب گزيد و منتظر ايستاد، ولي با خود فكر كرد: «بگذار بگويم. بگذار لياقت يك بچه آشپز را ثابت كنم.» اين بود كه سيني را كناري نهاد و جلو رفت و گفت:‌« اجازه هست من بگويم؟» قائم مقام نگاهش كرد. همه‌ي سرها برگشت طرف او. – بگو، اگر مي‌داني بگو! محمدتقي سرش را بالا گرفت و گفت:‌« محمدبن زكرياي رازي.» چشم‌هاي قائم مقام از تعجب باز ماند. گفت:‌« آفرين بر پسر كربلايي محمد قربان!» بعد، جرعه‌اي شربت نوشيد و به فكر فرو رفت. در ذهن، طرح سئوالي ديگر داشت. رو به بچه‌ها كرد و گفت:‌«اين شعر از كيست؟ ستاره‌اي بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده‌ي ما را انيس و مونس شد.» و اين بار هم چون هركدام از بچه‌ها جواب غلط دادند، از محمدتقي پرسيد. همه‌ي چشم‌ها خيره شده بود به دهان او. محمدتقي گفت:‌ «اين بيت از خواجه حافظ شيرازي است.»   جمعيت كه از اين جواب به وجد آمده بودند بي‌اختيار دست زدند و هلهله و شادي كردند. قائم مقام از او خواست جلوتر برود. با دست و پايي لرزان جلو رفت. نمي‌توانست به چيزي جز گل‌هاي قالي چشم بدوزد. قائم مقام پرسيد: «تو چند سال داري؟» – دوازده سال قربان! – پدرت نگفته بود كه سواد داري و اهل معرفت هستي! اين‌ها را از كجا آموخته‌اي؟ – جسارت است قربان! گاهي كه براي شاگردان مكتب‌خانه غذا مي‌بردم، از زبان استاد مي‌شنيدم. – خيلي خوب است! قائم مقام پيشكارش را صدا زد و به او گفت:‌«هديه‌اي براي پسر در نظر بگيريد وبه او بدهيد.» محمدتقي قدمي به جلو برداشت. مي‌دانست هنوز بچه‌ها با تمسخر و حسادت نگاهش مي‌كنند. اشك ميان چشم‌هايش حلقه زد و با صدايي لرزان گفت: «هديه‌ام چيست؟» – تو چه مي‌خواهي؟ – درس خواندن كنار بچه‌هاي شما در مكتب‌خانه را . زمزمه‌اي ميان جمعيت پيچيد، زمزمه‌اي همراه با خنده و تعجب. محمدتقي سرش پايين بود و آب بيني‌اش را بالا مي‌كشيد.

قائم مقام دست زير چانه‌اش گذاشت و سرش را بلند كرد و گفت:‌ «تو استعداد خوبي داري، حيف است از بين برود. بي‌درس و بي‌استاد اين طور مي‌داني، مكتب بروي چه مي‌كني!» محمدتقي اشك‌هايش را با پشت دست پاك كرد، خنديد و گفت:‌ «تشكر … .» قائم مقام دستش را تكان داد كه ادامه ندهد و گفت: « … از خودت تشكر كن. چون خودت خواسته بودي. درخت گردو! درخت خربزه! عصرها بعد از تعطيلي درس، بچه‌هاي خاندان قائم‌مقام آرامش باغ را بر هم مي‌زدند. لابه لاي درخت‌ها دنبال هم مي‌دويدند و چون به حوض مي‌رسيدند به هم آب مي‌پاشيدند. ميان بچه‌ها، جاي محمدتقي خالي بود. او مي‌نشست پشت درهاي بسته‌ي اتاق كوچكشان و تمرين خط و انشاء مي‌كرد. دوسال بود كه به مكتب مي‌رفت و سواددار شده بود. كتاب‌ها و ديوان اشعار شاعران را مي‌خواند و گاهي بر تكه كاغذي چيزي يادداشت مي‌كرد. به فكرش رسد كه به ميرزا قائم مقام نامه‌اي بنويسد و انتقادهايي بكند. نامه، نامه‌اي شيوا با خطي خوش. مي‌دانست اين رسم نيست كه نوكري به اربابش نامه بنويسد، ولي اين را هم مي‌دانست كه قائم‌مقام، انتقادپذير و روشنفكر است. يكي از كتاب‌هاي او را خوانده و لذت برده بود. خيال داشت در نامه‌اش اشاره‌اي هم به آن كتاب بكند.

قلم برداشت و نامه را شروع كرد: «به نام خدا …» وقتي نامه به دست قائم مقام رسيد، از حيرت انگشت خود را گزيد، هم خطي زيبا داشت و هم متني بي‌نظير. به ياد پسرانش محمد و علي و برادرزاده‌هايش افتاد كه سال‌ها بود به مكتب مي‌رفتند، اما محال بود چنين خط و چنين انديشه‌اي داشته باشند. از شوق، نامه را به مجلسي برد كه آن روز دعوت شده بود، مجلسي از دوستان و همكاران. اتفاقاً فرمانده‌ي سپاه تبريز، محمدخان زنگنه هم در آن جمع بود. قائم مقام گفت:‌« آقايان! عجيب است كه در منزل ما مردي خدمت مي‌كند به نام كربلايي قربان، از اهالي فراهان.

او پسري دارد به نام محمدتقي كه به حق از نظر هوش و استعداد و پشتكار بي‌نظير است. اگر در مملكت ما فقط صد تا (نمي‌گويم هزار تا) از اين طور افراد بود، واقعاً كشور گلستان مي‌شد.» بعد شروع كرد به خواندن نامه و نشان دادن خط زيباي آن نوجوان چهارده ساله. همه از حيرت دهانشان باز مانده بود. محمدخان زنگنه گفت:‌ « چرا از او براي منشي‌گري و كارهاي دفتري استفاده نمي‌كني؟ شما اگر او را نمي‌خواهيد، من براي حساب و كتاب قشون و منشي‌گري به او احتياج دارم.» اين گفته، قائم مقام را به فكر فرو برد. در آن ميان، مردي كه كارش هميشه طعنه و كنايه بود، پكي به قليانش زد و گفت: «خدا را شكر! اطراف شما را نابغه‌ها پر كرده‌اند. نوكرتان كه اين طور چيز بنويسد، بچه‌هايتان ديگر چه مي‌كنند؟ به قول شاعر كه مي‌فرمايد: درخت گردگان بر اين بزرگي درخت خربزه الله‌اكبر! قائم مقام چيزي نگفت و طعنه‌ي مرد و ريشخند جمع را تحمل كرد.

انگار دنيا بر سرش خراب شده بود. هم از تربيت محمدتقي در خانه‌اش خوشحال بود و هم از كند ذهني فرزندانش به خصوص محمد، غصه داشت.

ته دلش به كربلايي قربان حسادت مي‌برد كه چنين فرزندي تربيت كرده است. همان جا تصميم گرفت كه در تحصيل و تربيت محمدتقي بيش‌تر بكوشد و تجربياتش را در اختيارش قرار دهد.  به خانه كه برگشت محمدتقي را احضار كرد. محمدتقي آرام و قرار نداشت. نوك انگشتان جوهري‌اش را درهم مي‌فشرد و پشيمان بود از اين كه آن نامه را نوشته است. قائم مقام گفت:‌ «بيا، بيا اين جا كنارم بنشين.» محمدتقي آرام راه افتاد و رفت مقابل او نشست. هنوز شرمگين بود و سراپايش خيس عرق شده بود. قائم مقام، دست زير چانه‌اش گذاشت. و سرش را بالا آورد و به چشم‌هاي درشت و شفافش نگاه كرد و گفت: «هم خط خوبي داري و هم نثري روان. امروز ثابت كردي كه دانايي و معرفت به ثروت و مال و منال نيست.چه بسيار اشراف‌زاده‌هايي كه مغزشان به اندازه‌ي يك گنجشك است و چه بسيار غلام‌زاده‌هايي كه چون تو سرشار از دانايي و توانايي‌اند، اما چون فرصت شكفته‌شدن نمي‌يابند از ريشه مي‌خشكند.» محمدتقي كه فهميده بود دليل احضارش خلاف آن چيزي است كه فكر مي‌كرده، كمر راست كرد و سرش را با افتخار بالاگرفت. قائم مقام، دست‌هاي عرق كرده‌اش را محكم فشرد و گفت: «اي فرزند! تو در آينده مشاغل بزرگي را اشغال خواهي كرد و روزي خواهد رسيد كه در باريك‌ترين مواقع، اگر خائنين و مغرضين مزاحمت نشوند، كشتي طوفان‌ زده‌ي مملكت را از گرداب پريشاني و مرگ نجات خواهي داد.» اشك شوق گوشه‌ي چشمان محمدتقي را پر كرده بود. نمي‌دانست چه كرده كه اين طور از او تقدير و تعريف مي‌شود. قائم مقام ادامه داد: «از فردا تو را بيش‌تر خواهم ديد.دلم مي‌خواهد نامه‌هايم را به ويژه نامه‌هاي خصوصي‌ام را تو بنويسي.تجربه‌هاي زيادي هست كه بايد بياموزي.»

قدم‌هاي بعدي   

چند سال خدمت در دستگاه قائم‌مقام، از محمدتقي دولت مردي كار كشته ساخت. هر ساعت و روز و هرماه و سالي كه مي‌گذشت، يك قدم به راهي كه آرزو داشت نزديك‌تر مي‌شد. حالا لقب ميرزا به اول نامش اضافه شده و ميرزاتقي خان ناميده مي‌شد. در سال 1250 هجري قمري، ميرزا ابوالقاسم خان (قائم‌مقام) وزير اعظم محمدشاه شد و به پايتخت رفت. ميرزا تقي‌خان كه تقريباً بيست‌وهفت ساله بود، به دستگاه نظام (ارتش) آذربايجان راه يافت و يكي از منشي‌هاي مخصوص محمدخان زنگنه شد. او نامه‌هاي محرمانه و حكم‌هاي نظامي را مي‌نوشت و مورد اعتماد زنگنه بود. شش سال قبل، يعني در سال 1244 ه .ق كه مستوفي نظام بود، همراه هيئتي به روسيه‌ي تزاري رفته بود. در واقع اين اولين سفر رسمي ميرزا تقي‌خان به كشوري خارجي بود. همسايه‌ي شمالي ايران (روسيه) در آن زمان تحت تأثير انقلاب صنعتي اروپا، داراي صنايع و كارخانه‌هاي پيشرفته‌اي بود و فرهنگ و هنر آن ديار، راه‌هاي رشد و تكامل را طي مي‌كرد. اين سفر تأثير عميقي بر ميرزا تقي‌خان گذاشت. او و همراهانش از كارخانه‌هاي بزرگ ابريشم‌سازي، اسلحه‌سازي، كاغذسازي، باروت سازي، بلورسازي، بالون سازي، فلز تراشي و همين‌طور دانشگاه‌ها، مدرسه‌ها و كتابخانه‌هاي عمومي شهرهاي مختلف ديدن كردند. اين بازديدها باعث حيرت و تأسف ايرانيان بود، چرا كه ايران در آن زمان به هيچ كدام از آن پيشرفت‌ها دست نيافته بود. آن‌ها گويي به دنيايي عجيب و سرزميني جادويي پا نهاده بودند. تأثير اين سفر بر فكر و روح ميرزا تقي‌خان جوان، بعدها خود را نشان داد. در سال 1251 ه .ق قائم مقام فراهاني در توطئه‌اي ناجوانمردانه و به دستور محمدشاه قاجار به قتل رسيد.

اين قتل، روح ميرزاتقي‌خان را آزرده و مجروح كرد، چرا كه بهترين آموزگار خود را از دست داده بود. آموزگاري در شكل گرفتن شخصيت او خيلي مؤثر بود و هيچ كس نمي‌توانست جاي او را پر كند. دو سال بعد (1253)، ميرزا تقي‌خان به مقام وزارت آذربايجان رسيد و در همان سال بود كه نيكلاي اول، امپراتور روسيه، از محمدشاه دعوت كرد كه به ايروان برود تا يكديگر را ملاقات كنند، اما چون محمدشاه در حال لشكركشي به افغانستان بود و نمي‌توانست جنگ را رها كند، تصميم گرفت وليعهد هفت ساله‌ي ايران يعني ناصرالدين ميرزا را به همراه گروهي از برجستگان دولتي به ايروان بفرستد. ناصرالدين ميرزا در تبريز زندگي مي‌كرد. رسم شاهان قاجار بود كه وليعهد را تا رسيدن به مقام پادشاهي، در شهر تبريز نگه مي‌داشتند تا از خطرهاي احتمالي دور بماند. در اين سفر، ميرزا تقي‌خان براي دومين بار به روسيه رفت. روز دوم سفر، وليعهد ايران و همراهانش در كاخي مجلل و باشكوه با امپراتور روسيه ديدار كردند و هداياي خود را به او دادند. وقتي محمدخان زنگنه، همراهانش را معرفي مي‌كرد و درجه و نشان آن‌ها را شرح مي‌داد در مورد ميرزاتقي‌خان گفت: «ميرزا تقي‌خان كه در سفر قبلي به حضور شما معرفي شده است.

اكنون به خاطر لياقت زيادش به وزارت نظام رسيده است.»   امپراتور روس لبخندي زد و محكم دست ميرزا تقي‌خان را فشرد و گفت:‌« سپاس خداي را كه يك بار ديگر رفيق خود را ديديم.» بعد با زبان روسي با او احوال‌پرسي كرد و ميرزا هم كه اندكي با زبان روسي آشنايي داشت جوابش را دست و پا شكسته داد. سومين سفر ميرزا تقي‌خان، سفر به ارزروم بود كه يكي از شهرهاي تركيه كنوني است. اين سفر براي شاه و دولت ايران اهميت زيادي داشت. در واقع ميرزا تقي‌خان تنها نماينده‌ي تام‌الاختيار ايران بود كه بايد با دولت عثماني و نماينده‌هاي روس و انگليس، در مورد مسائل اختلاف بحث و مذاكره مي‌كرد تا عهدنامه‌اي عادلانه تهيه كرده و به جنگ و درگيري‌ها پايان مي‌دادند. اين مأموريت و گفت‌وگوها چهار سال طول كشيد و ميرزاتقي‌خان در اين مدت سختي‌هاي زيادي تحمل كرد. در پايان كار، به خاطر كارداني و زيركي او، خرمشهر و اروندرود كه در تصرف عثماني‌ها بود دوباره جزيي از خاك ايران شد. بعد از اين مأموريت مهم، ميرزا تقي‌خان مورد توجه همه قرار گرفت و محمدشاه با نامه‌اي از او تشكر كرد و يك قبضه شمشير زيبا كه آن را با جواهرات گوناگون تزئين كرده بودند، به او هديه داد. ميرزا تقي‌خان دوباره به وزارت نظام آذربايجان و پيشكاري وليعهد در تبريز انتخاب شد. او تا زمان مرگ محمدشاه قاجار در اين مقام ماند و خدمت كرد.

جانشيني براي شاه مرده

در تبريز هيچ‌كس نمي‌دانست شاه مرده است. پنج روزي بود كه محمدشاه بر اثر بيماري نقرس از دنيا رفته بود و در تبريز كسي از اين موضوع خبر نداشت، حتي پسرش، ناصرالدين ميرزا. روز ششم، قاصد مرگ خسته و درمانده به دروازه‌ي تبريز رسيد. او به نگهبان‌ها گفت نامه‌اي از مادرشاه آورده كه محرمانه و مستقيم است و بايد به دست مبارك وليعهد برساند. وليعهد نامه را كه باز كرد، خط مادرش را شناخت. مادرش در نامه او را از مرگ غم‌انگيز پدر آگاه كرده و خواسته بود كه فوراً به پايتخت بيايد و تاجگذاري كند و سلطنت را برعهده بگيرد. با خواندن نامه، وليعهد شانزده ساله‌ بي‌اختيار لرزيد و اشك از چشمانش جاري شد. بدون شك اين لرزش گريه از غصه‌ي مرگ پدر و يتيم‌شدن نبود، چرا كه سال‌ها دوري از پدر و مادر، احساسي در اينباره در او باقي نگذاشته بود. همه‌ي ناراحتي او از اوضاع آشفته‌ي تهران و چگونگي رسيدنش به تهران بود.

همان قاصد خبر داد كه وضع پايتخت خراب است و افراد فرصت طلب براي رسيدن به پست و مقام، مانند گرگ‌هاي درنده به جان هم افتاده‌اند.

وليعهد پرسيد: « چيز ديگري همراه نامه نبود؟ پولي، كيسه زري!» قاصد دست‌ها را از هم باز كرد و گفت: «نه به سر مباركتان! از قرار معلوم خزانه‌ي مملكت خالي خالي است.» ناصرالدين ميرزا، قاصد را مرخص كرد و دستور داد وزيرش نصيرالملك و وزير نظام فوراً به حضورش بروند.

او در حالي كه اشك مي‌ريخت، خبر مرگ شاه را به آن‌ها داد و از هر دو خواست كه براي رسيدن به سلطنت ياري‌اش دهند. نصيرالملك به محض شنيدن خبر، مثل اين كه پدر خودش مرده باشد، به سر و صورت خودش زد و گريه و زاري كرد، طوري كه وليعهد از مشورت با او پشيمان شد و از ميرزا تقي‌خان كمك خواست. برخلاف نصيرالملك، ميرزا تقي‌خان با خونسردي و آرامش قدم مي‌زد، فكر مي‌كرد و در پي راه چاره بود.

بعد از مدتي تفكر، گفت: «همه چيز را بر عهده‌ي من بگذاريد. من شما را به سلطنت خواهم رساند.» وليعهد گفت: «به همين سادگي! ديناري در خزانه نيست. تنهايي و با قاطر هم كه بخواهم بروم كلي مخارجم مي‌شود!» وبر سر خود زد و زار زار گريه كرد. ميرزا تقي‌خان با قدم‌هاي بلند به طرفش رفت و دلداري‌اش داد و گفت: «گريه نكنيد! شما قبلاً بايد فكر اين روز را مي‌كرديد. به هر حال كاري است كه شده. حالا شما شاه هستيد.

شاه يعني مركز قدرت اين مملكت. شاه نبايد در مقابل مسائل كوچك از خودش ضعف نشان بدهد.از همين حالا محكم باشيد.» ناصرالدين ميرزا كه سخت احساس تنهايي و ناامني مي‌كرد و از عزم و اراده‌ي وزير نظامش خبر داشت، بازوهاي ميرزا تقي‌خان را محكم چنگ زد و خيره در چشم‌هاي او گفت:  شما كمكم مي‌كنيد؟ قول مي‌دهم هرچه كه بخواهيد به شما بدهم.» ميرزا تقي‌خان لبخندي زد و بازوي خود را رها كرد.

او با بدقولي و وعده‌هاي بي‌اساس شاهان آشنايي كامل داشت. با اين حال گفت: «من چيزي نمي‌خواهم جز سعادت كشورم. اين كشور فعلاً‌ بيش از هر چيز يك شاه لازم دارد تا دچار هرج و مرج نشود. شما نامه‌اي بنويسيد و به من اختيار تام بدهيد تا كسي مزاحم كار من نشود. بقيه‌ي كارها با من.» نوشتن اين نامه كار خطرناكي بود، ولي وليعهد جوان به او اعتماد كرد. در واقع چاره‌اي جز اين نداشت. ميرزا تقي‌خان اما كسي نبود كه از اين موقعيت سوء استفاده كند. نامه را گرفت و با قدرت تمام كارها را پيش برد. اولين كارش تهيه‌ي پول بود. از چند تاجر مبلغ سي‌هزار تومان قرض گرفت و به آن‌ها قول داد به محض رسيدن به تهران اين پول را به آن‌ها پس بدهد. او با گردآوري سربازان پراكنده‌ي پادگان‌هاي تبريز، به سوي تهران حركت كرد و اين خبر را پيشاپيش به وسيله‌ي قاصدهايي فرستاد تا زمينه‌ي سلطنت شاه جديد را آماده كند و همه را در انتظار نگه دارد.

او كه خوب مي‌فهميد هدايت سي‌هزار سرباز در اين چند روز كار مشكلي است و از سوي ديگر با روحيه‌ي زورگويي و باج خواهي نظاميان آشنا بود، قبل از حركت دستور داد كه هيچ يك ا زسربازان و افسران قشون، حق گرفتن پول يا جنس از مردم بين راه را ندارند و اگر اسب يكي از نظاميان وارد مزرعه يا باغ كشاورزي بشود، همان حيوان بايد به عنوان خسارت به صاحب زراعت داده شود و در صورتي كه كسي ظلمي به مظلومي كرد، به شديدترين وضع مجازات و كشته خواهد شد. نظم و عدالت اين سفر در طول تاريخ قاجار يا حتي قبل از آن بي‌نظير بود. هم مردم راضي بودند هم شاه جوان. به هيمن خاطر در يكي از استراحتگاه‌هاي بين راه، شاه به ميرزا تقي‌خان لقب اميرنظام كشور (فرمانده كل ارتش) را داد.اين سفر چهل روز طول كشيد. در تهران افراد زيادي طمع‌كارانه انتظار رسيدن شاه را مي‌كشيدند و در واقع در انتظار پست و مقام خود بودند، مخصوصاً بالاترين مقام كه صدراعظمي يا همان نخست‌وزيري بود.  شاه به محض ورود به تهران، در تاريخ بيست‌ويكم ذيقعده‌ي سالا 1264 ه .ق بر تخت سلطنت نشست و همان شب خيال همه را آسوده كرد و به تنها فرد مورد اعتمادش، يعني ميرزاتقي‌خان، لقب «اتابك اعظم» داد و فرمان صدارت اعظمي او را صادر كرد: اميرنظام ما تمام امور ايران را به شما سپرديم و شما را مسئول هر خوب و بدي كه اتفاق افتاد مي‌دانيم و به عدالت و حسن رفتار شما با مردم كمال اعتماد و وثوق داريم و بجز شما به هيچ شخص ديگري چنين اعتقادي نداريم. به همين جهت اين دستخط را نوشتيم. ناصرالدين شاه آن چه داريم، آن چه نداريم تقي، آن محمدتقي كوچك، حالا اميري كبير بود. از آن سال‌ها كه در باغ خانه‌ي قائم مقام مي‌دويد و آرامش كلاغ‌ها را برهم مي‌زد، از دوراني كه سيني سنگيني را بر سر مي‌نهاد تا غذاي بچه‌هاي اربابانش را ببرد و از آن نوكري استفاده مي‌برد تا قطره‌هايي از درياي دانش را بنوشد، از روزهايي كه بي‌كلاهي را تحمل كرده بود تا بي‌مغز نماند، نزديك بيست سال گذشته بود.

او به آن چه كه مي‌خواست رسيده بود، از خفت به عزت و خوب مي‌دانست كه اين عزت و اين مقام ماندني نيست و روزي آن را از دست خواهد داد.

آن بيت شعر سعدي را كه روي تنه‌ي درخت ذهنش كنده شده بود، به ياد آورد: درياب كنون كه نعمتت هست به دست كاين دولت و ملك مي‌رود دست به دست حالا سكان‌دار و ناخداي كشتي طوفان‌زده‌اي شده بود كه هر لحظه بيم غرق شدنش مي‌رفت. شب سردي بود اولين شب صدارت.

آسمان صاف بود و هلال زرد ماه بر پهنه‌ي آن مي‌درخشيد. از اطراف پايتخت، صداي پارس سگ‌ها به گوش مي‌رسيد. امير از ايوان به اتاق آمد.

تنهاي تنها بود، همه را مرخص كرده بود تا با خودش خلوت كند، سخت احساس تنهايي مي‌كرد. نه تنهايي لحظه‌اي بلكه تنهايي در زندگي و راهي كه پيش‌رو داشت. قلبش سخت مي‌تپيد. دلهره داشت. ايستاد به نماز، طولاني‌ترين نمازي كه در عمرش خوانده بود. كلمه‌ها را مي‌كشيد، مكث مي‌كرد و كم‌كم آرامشي را كه مثل خون در رگ‌هايش جاري مي‌شد، حس مي‌كرد. موقع دعا بود. – خداوندا ! تنهايم نگذار. مادر خدا بيامرزم گفته بود از تو حركت از خدا بركت. حركت كردم، بركت دارد. باز مي‌خواهم حركت كنم، نه براي خودم كه براي اين ملت، پس انتظار بركت دارم.

پدرم راست مي‌گفت، مثل اين كه نوكري روي پيشاني من نوشته شده، ولي اين نوكري با آن نوكري فرق دارد. تا حالا هرچه بوديم نوكر اين و آن بوديم و حالا نوكر مردم. خدايا! رو سفيدم كن، سربلندم كن، … دعا طولاني شد. ماه خودش را تا شاخه‌هاي خشك درخت‌هاي حياط پايين كشيده بود.   امير از جا بلند شد، كاغذ و قلمي برداشت، كمي فكر كرد و زير نور شمع خيره شد به زردي كاغذ. وسط كاغذ خطي كشيد وي ك طرف نوشت: آن چه داريم و طرف ديگر نوشت: آن چه نداريم. آن چه داريم: دستگاهي فاسد، رشوه‌خوار، زورگو، دخالت‌هاي بي‌جاي روس و انگليس در امور كشور، هرج و مرج و جنگ‌هاي داخلي در اكثر نقاط مملكت، بدهي به كشورهاي خارجه، واردات اجناس بنجل و به درد نخور.آن چه نداريم: خزانه‌ي پر از پول، ماليات درست واصولي، افراد لايق و عادل و دلسوز، امنيت جان و مال مردم و راه‌هاي مملكت، صنعت و تجارت پر رونق، كشاورزي و دامداري، استفاده‌ي درست از معدن‌ها، هنر و فرهنگ و كتابخانه و روزنامه، علوم جديد، مدرسه، دانشگاه و بيمارستان. امير تا صبح نخوابيد و در حالي كه از وضع كشور افسوس مي‌خورد، براي اصلاح آن برنامه‌ريزي كرد. رشوه‌ و حق‌الحساب ممنوع! اميركبير براي اجراي برنامه‌هاي خود به افرادي صادق و درست كار نياز داشت، افرادي كه منافع مردم را به رشوه و پول حرام ترجيح دهند. افراد بدسابقه و فاسد را از كار بركنار كرد و براي بدكاران و فاسدان مجازات‌هاي سختي تعيين كرد. با تلاش بسيار افرادي لايق را بر سر كار آورد. وقتي شخصي به نام محمدرحيم خان نسقچي را حاكم شهر خوي كرد، از او خواست كه عادل باشد و در آبادي آن شهر بكوشد. محمد رحيم خان به محض ورود به خوي، از نوكرانش پرسيد:‌ «سوغات خوي چيست؟ " اين مجموعه توسط سايت ماکزيمم تکنتيک تهيه شده است" 

گفتند: « ظروف مسي اين جا معروف است.» دستور داد چند صندوق آماده كردند و بعد به بازار مسگران رفت و تعداد زيادي ظرف مسي، مثل بشقاب و كاسه و ديس و جام و ترشي‌خوري و نمكدان و چيزهاي ديگر خريد و در صندوق‌ها جاي داد و به عنوان هديه براي امير فرستاد. پس از چند روز، كاروان هدايا به خدمت امير رسيد. امير از رئيس قافله پرسيد: « اين‌ها چيست و چه كسي فرستاده؟» رئيس قافله كه متوجه خشم و ناراحتي امير شده بود با لكنت زبان گفت: «قربان! من مأمورم و معذور. اين‌ها را محمدرحيم خان، حاكم خوي هديه داده و گفته برگ سبزي است تحفه‌ي درويش!» امير از خشم لرزيد و مشت بر ديوار كوبيد و به رئيس قافله گفت: «تا تو صندوق‌ها را بار بزني، من نامه‌اي براي محمدرحيم خان مي‌نويسم. نامه را مي‌گيري و فوراً با صندوق‌ها از همان راهي كه آمده‌اي برمي‌گردي.» بعد به اتاق كارش رفت و نامه‌اي نوشت: « اين همه ظرف مسي را از چه پولي تهيه كرده‌اي؟ من كه تو را حاكم خوي كرده‌ام و گرفتن ماليات‌ها را به تو واگذار كرده‌ام و نحوه‌ي تقسيم آن را مشخص نموده‌ام كه چه قدر سهم پادشاه است، چه قدر از آن دولت و چه‌قدر مخارج شهري است كه حاكم آن شده‌اي. آن چه را كه اختصاص به شاهنشاه دارد، بدون هيچ كمبودي بايد به خزانه بدهي.

اگر از سهم دولت اين‌ها را خريده‌اي كه من هيچ‌گاه ظرف مسي نخواسته‌ام. اگر از سهم خودت خريده‌اي، من سهم تو را به قدري نداده‌ام كه بتواني اين همه ظرف تهيه كني، آن هم در شروع كار! اگر هدف تو از اين تحفه‌ها دادن رشوه و بستن دهان من براي ظلم به مردم است، سخت در اشتباه بوده‌اي.» تلاش براي پركردن خزانه‌ي كشور اميركبير براي اجراي اصلاحات خود نيازمند پول بود، در حالي كه بودجه‌ي كشور به صفر رسيده و مدت‌ها بود كه ماليات‌ها دريافت نشده و يا به طور ناقص دريافت شده بود. امير، براي گرفتن ماليات عقب افتاده‌ي بلوچستان، افسري را همراه با نامه‌اي به كرمان فرستاد. در آن نامه از استاندار كرمان خواسته بود كه هرچه سريع‌تر ماليات بلوچستان را بگيرد و به آن افسر بدهد كه به تهران بياورد. اين اولين مأموريت افسر بود. دلش مي‌خواست كارش را بي‌عيب و خوب انجام دهد كه مورد توجه اميركبير قرار بگيرد، اما وقتي به كرمان رسيد، استاندار و اطرافيانش او را تحويل نگرفتند. افسر جوان پس از سه روز معطلي موفق شد با استاندار ملاقات كند و نامه‌ي امير را به او بدهد.

استاندار كرمان نامه‌ي امير را كه خواند قاه‌قاه خنديد و سر و دست تكان داد و نامه را به كناري انداخت و گفت: « امير فكر مي‌كند به همين سادگي و با دست خالي مي‌تواند از سردار سعيد بلوچ ماليات بگيرد؟ مگر امير نمي‌داند كه سردار سعيد آدمي بي‌رحم و خشن است كه دويست نفر آدم مسلح دارد و بدون توپ و تفنگ نمي‌شود از او ماليات گرفت.» بعد، كاغذي و قلامي برداشت و غيرممكن بودن اين كار را در نامه نوشت، نامه را مهر كرد و به افسر داد. افسر كه مي‌دانست اميركبير از اين جواب ناراحت مي‌شود گفت: «اين نامه كه نشد پول. اميركبير ماليات خواسته نه نامه.» استاندار با انبري تكه‌هاي زغال داخل منقل را جا به جا كرد و گفت: « همين است كه مي‌بيني، من غير از اين نامه نمي‌توانم كاري بكنم.» افسر با ناراحتي لب‌هايش را به هم فشرد و گفت: « اين كه نشد جواب. مگر من دست خالي مي‌توانم برگردم؟» استاندار كه سماجت و اصرار او را مي‌ديد، مسخره‌اش كرد و با لحني جدي گفت: «كاري ندارد، تو خودت آدم دليري هستي و به تنهايي صد نفر را حريفي! شخصاً به بلوچستان برو و ماليات دولت را بگير.» افسر گفت: «آخر چه طور؟» استاندار به شوخي‌اش ادامه داد و گفت: « اين روزها اسم اميركبير را روي سنگ اگر بگذاري آب مي‌شود. برو بلوچستان سراغ سردار سعيد را بگير. او را زير چادري خواهي يافت، بالاي مجلس نشسته. غرش‌كنان به طرفش برو، با يك دست ريشش را بگير و با دست ديگر بر فرق سرش بكوب و بگو كه از طرف اميركبير آمده‌ام و مأمورم كه همين حالا ماليات چندين ساله را نقدي بگيرم و برگردم.» افسر سرش را پايين انداخت و به حرف‌هاي مرد فكر كرد. استاندار دود را از پرده‌هاي درشت بيني‌اش بيرون داد. بعد چشمانش را خمار كرد و گفت: «بله سركار سروان! با چنين كاري مي‌تواني ماليات چندين ساله را از سردار سعيد بلوچ بگيري.» افسر ساده‌دل، فريب حرف‌هاي تمسخرآميز استاندار را خورد. با شتاب شتري كرايه كرد و تنهايي به سوي بلوچستان راه افتاد. بعد از چند روز راه‌پيمايي در كوير، سردار سعيد را پيدا كرد و همان‌طور كه استاندار گفته بود، سر زده به چادرش رفت، ريشش را محكم گرفت وبا صداي بلندي گفت كه از طرف اميركبير آمده تا ماليات عقب افتاده را نقدي بگيرد و فوري برگردد. سردار سعيد سرجا خشكش زد. افراد مسلحي كه در چادر بودند، به طرفش هجوم بردند و خواستند او را بكشند كه سردار سعيد اجازه نداد. او كه از اميركبير و قاطعيت و عدالت او چيزهاي زيادي شنيده بود و از جسارت و شجاعت سروان هم تعجب كرده بود، فكر كرد بهترين كار اين است كه تسليم خواسته‌ي او شود، اين بود كه دستور داد حساب و كتاب كنند و پول‌هاي عقب افتاده را تحويل او بدهند. بعد از آماده شدن كيسه‌هاي پول، افسر به سردار سعيد گفت: «سعيد خان! مي‌بيني كه تنهايي به اين مأموريت آمده‌ام و در بيابان با اين همه پول امنيت ندارم. چند نفر را تا كرمان همراهم بفرست.» سردار سعيد، دستور داد پول‌ها را بار شترها كنند و چند مرد تفنگدار را همراه افسر فرستاد. هنگام خداحافظي، افسر را كناري كشيد و پانصد تومان كف دستش گذاشت و گفت:«اين هم پاداش شجاعت شما.» افسر پول را نگرفت و چون سردار سعيد اصرار كرد، پانصد تومان را روي بقيه‌ي پول‌ها گذاشت. استاندار كرمان در حمام بود كه شنيد افسر با چند شتر كه بارشان كيسه‌هاي پول است به كرمان رسيده و مي‌خواهد به تهران برگردد. استاندار كه از اين خبر تعجب كرده بود، سراسيمه شد و دستور داد كه افسر را در حمام به ديدارش ببرند! افسر كه براي برگشتن به تهران عجله داشت، فوري به حمام رفت تا ببيند استاندار چه حرفي براي گفتن دارد.

زندگينامه

ميرزا تقي خان امير كبير

محمدشاه در سال 1264 در گذشت يك ايران پرآشوب و فتنه اي باقي گذاشت تمام اين ها ثمره صدارت حاجي ميرزا آقاسي بود كه دشمنان سرسخت ايران مصر بودند اين مرد غيراهل در صدارت باقي بماند براي ملت ايران يك خوشبختي بود كه شاه مرد و ايران از يك زمامداري مانند حاجي ميرزا آقاسي خلاص شد .

بعد از حاجي ميرزا آقاسي صدارت به ميرزا تقي خان امبركبير رسيد من تصور مي كنم در دوره آل قاجار سياستمدار قابل و لايقي مــانند ميرزا تقي خان اميركبير پيدا نشد . اين مرد مدير و مدبر و مآل انديش در مدت سه سال زمامداري يك ايران پرآشوب و فتنه تحويل گرفته و يك كشور منظم و مرتب تحويل داد .

واتسون مورخ معروف انگليسي كه با مرحوم ميرزا تقي خان معاصر بود و در زمان حيات و صدارت او در تهران بوده شرحي در باب اين مرد بزرگ مي نويسد .

ً مي گويد كه : خداوند گاهي از مبان بك ملت يكي را بر مي انگيزد و مهار امور آن ملت را در دست آن مرد مسلح و اصلاح طلب مي سپارد . اين برگزيده الهي موجوديت خود را وقف سعادت و ترقي آن ملت مي كند ولي آن ملت قدر خدمات او را درك نمي كنند . فداكاري او را نمي فهمند ، او را گرفته مي كشند خودشان را بيچاره و بدبخت مي كنند .

در اين بيانات فقط يك اشتباه هست و آن اين است كه امير كبير را ايرانيان نكشتند بلكه دسايس اجنبي او را از پاي درآوردند .

فكر او عمل او اصلاحات او با راي ملت ايران بود نتيجه اقدامات او براي سعادت ملت ايران بود .

آن كساني كه به تحريك همسايه جنوبي باعث فتنه و فساد بودند او همه را در مدت كوتاهي نيست و نابود كرد .

حسن خان سالار كه به تحريك همسايه بدخواه ما علم طغيان در خراسان برافراشته بود با اينكه دولت انگليس واسطه بود اميركبير قبول نكرد و او را مغلوب نمود . ميرزا علي محمد باب كه ساخت انگلستان بود به فرمان امير شربت مرگ نوشيد .

امير براي ايران خدمتي انجام داد كه در تاريخ بي نظير است ياغيان را منكوب نمود امنيت را در تمام ايران برقرار كرد يك قشــون منظم و مرتبي را براي ايران آماده نمود .

ماليه مملكت را ترتيب صحيح داد بودجه مملكتي را تعديل نمود صنايع را ترقي داد باب علوم جديد را براي ايران باز كرد دستگاه دولت را منظم كرد و يك ملتي را آسوده نمود و آن ها را به طرف سعادت و ترقي سوق داد .

اين اقدامات براي ملت ايران خوب بود ولي براي سعادت دشمنان ايران مضر بود آن هايي كه هيچوقت مايل نبودند مرد دانشمند و مطلع و مقتدري در راس امور واقع شود آن ها آسوده نبودند نمي توانستند ببينند ملت ايران قدم هايي براي اصلاحات برمي دارد . سه دولت مقتدر آن روز يعني انگليس و روس و فرانسه البته روس و فرانسه به تحريك انگليس ها ولي برضد اصلاحات ايران هم فكر و هم عقيده بودند .

البته روس ها به واسطه وعده هايي كه انگليس ها به نيكلاي اول مي دادند و عمال فرانسوي بدون ترديد به تحريك انگليس ها چرخ امير را چمبر كردند . ميرزاتقي خان اميركبير كه بزرگترين رجال دوره يكصدوپنجاه ساله سلاطين قاجار است يكصد سال قبل در چنين ماهي و در چنين روزي به تحريك شيادان خارجي به دست دژخيمان خارجي در خون خود غلطيد و يك ملتي را به ماتم خود نشاند .

ما كه امروز پس از يكصد سال به روح پليد آن دژخيمان بي وجدان لعنت مي فرستيم در يكصد سال بعد هم ملت ايران به مسببين بدبختي امروز كه يك مشت شيادان بيدل هستند لعنت خواهد فرستاد .

اين ها اخلاف صديق همان دژخيمان بي وطن و عمال وظيفه خوار اجانب آن دوره هستند كه ملت ايران امروزه گرفتار فتنه و آشوب و فساد آن هاست ملاحظه كنيد جانشين اميركبير چه كسي شد كسي كه تحت الحمايه دولت انگليس بود ، كسي كه وقتي كه بعد از مرگ محمدشاه از تبعيدگاه به تهران مراجعت مي كند با غلام هاي سفارت انگليس وارد پايتخت ايران مي شود و اول به سفارت انگليس رفته بعد به ديدن ملكه ايران مادر ناصرالدين شاه مي رود . كسي كه اولين حكم آن واگذاري هرات به دولت انگليس است و به سيد محمدخان حاكم هرات مي نويسد : بعد از اين سكه به نام شهريار ايران نزنند و خطبه به نام پادشاه ايران نخوانيد .

پس از ايـــن سر و كار شما با دولت انگليس است و نصحيت مي كند كه حرف آن هـــا را گوش كنيد اين شخص ميرزا آقاخان نوري است كه در تمام عمر خود وظيفه خوار و مزدور دولت انگليس شناخته شد در زمان ميرزاآقاخان نوري ايران از حق حاكميت خود به نفع دولت انگليس صرفنظر كرد .

در زمان اين شخص بود كه معاهده تاريخي در سال 1273 مطابق 1857 به نمايندگي فرخ خان امين الدوله با انگلستان در پاريس بسته شد و افغانستان به وسيله معاهده به انگلستان واگذار شد در همين معاهده است كه دولت ايران حكميت اختلاف بين ايران و افغانستان را به دولت انگليس واگذار مي كند . قسمت هاي عمده سيستان و بلوچستان و نواحي هشتادان به واسطه همين حكميت از ايران جدا شده و هنوز هم دنباله دارد .

سوانح صدارت اين مرد زياد است من در اين چنين مقاله مختصري نمي توانم به تمام آن ها اشاره كنم . اين مرد قريب 8 سال ايران مدار بود و هر خدمتي را كه لازم بود به نفع انگلستان انجـــام دهند با كمال صداقت انجام داد .

ميرزا آقاخان در اوايل سال 1275 از صدارت معزول شد . از اين عزل دولت انگلستان بهترين خدمتگزار خود را در دستگاه دولت ايران از دست داد .

ميرزا محمدخان سپهسالار فرزند اميرخان سردار از ايل دولوي قاجار بعد از عزل ميرزا آقاخان نوري نوبت به ميرزامحمدخان سپهسالار رسيد . اين مرد لشگري بود ولي امين ، جدي و درستكار و بصير بود بستگي به هيچيك از اجانب نداشت مرد با عزم و اراده بود .پس از ميرزاآقاخان مجلس شوراي دولتي تشكيل شد و ميرزا محمدخان سپهسالار در راس آن قرار گرفت در زمان صدارت اين مرد وطن پرست وضع دربار تا اندازه اي بهتر شد و قشون منظم گرديد و امنيت در ايران برقرار شد و به غارت گري تراكمه خاتمه داده آن ها را مطيع دولت مركزي قرار داد خدمات اين مرد شريف در استرآباد و گرگان بسيار به موقع بود چه آن ها را عمال اجنبي اغفال كرده به شرارت و غارت تشويق مي كردند ميرزا محمدخان اين ها را تنبيه كرد و آن نواحي را آزاد نمود . ميرزا محمدخان در سال 1281 رسماً به صدارت معرفي شد چون دسائس بيگانگان در زمان او موثر نبود چندي در صدارت باقي بود و درسال بعد معزول و به خرسان اعزام شد در اينجا نيز امراء‌ خراسان را نسبت به دولت مركزي مطيع كرد تا اينكه شاه در سال 1284 به خراسان مسافرت نمود پس از ورود چند روزي طول نكشيد كه اين مرد بزرگوار شب رفت خانه و ديگر برنگشت همه متعجب شدند ميرزا محمدخان با چه طرزي درگذشت ولي پيداست چون به هيچ وجه تحت نفوذ اجانب نمي رفت و جز خدمت به شاه آن هم با كمال صداقت هدفي نداشت در اين صورت وجود او زايد بود دشمنان باطني و ظاهري ملت ايران دست به دست داده با اشاره خود شاه او را از بين بردند اما انگليسي ها كس ديگر را در نظر داشتند كه او را به مسند صدارت بنشانند و آن ميرزا حسين خان سپهسالار قزويني است .

چرا امير كبير آمد و چرا رفت ؟

در هزاوه از محال فراهان عراق هنوز هم محله اي است به نام محله ميرزاتقي خاني در اين محله در حدود سال 1222 هجري از كربلائي قربان ناظر قائم مقام ثاني پسري پا به عرصه وجود نهاد كه پس از چهل سال به مقام صدارت ايران رسيد و اميركبير لقب يافت و چنان جنبش و نهضتي را در ايران پي نهاد و مصدر چنان خدماتي شد كه قطعاً بايد او را بزرگترين رجل ايران بعد از اسلام دانست تدبير و سياست قدرت و صلابت كارداني و اصابت نظر او در امور و ابداعات تازه اش مقام وي را به جائي رساند كه سايه بر شهرت همه رجال نامدار بعد از اسلام ما افكند .

اين كربلائي بچه عراقي داراي جميع خصوصياتي بود كه مي بايد مستعدترين افراد جامعه براي احساس و درك احتياجات جامعه اي كه در آستان تحول و پاي نهادن در جاده تمدن نوين و جديد اروپائي است دارا باشد به همين دليل بهتر و كاملتر از هر شخص ديگري به تجسم تقاضاي عصر و زمان فائق آمد و سكه خويش بر سير دوران زد .

امير كه صاحبنظرتر و با اراده ترين فرد زمان خود بود بهتر و شافي تر از هر كس برنامه كاري كه جبر تاريه و سپر زمان در دستور روز نهاده بود پي برده و ابتكار شروع و عملي ساختن آن را به عهده گرفت و نام خويشتن را در شامخ ترين مواضع تاريخ هزار و چند صد ساله بعد از اسلام ما ثبت و درج كرد

منابع و مآخذ:

زندگينامه اميرکبير )قسمت اول). نويسنده : فرزين نجفي پور

زندگينامه نامداران معاصر ايران … ستارخان سردار ملي · دکتر محمد علي مجتهدي

زندگینامه امیرکبیر – از کودکی تا وفات مشاهیر ایران و جهان

 


gl/l (1198)

admin بازدید : 55 یکشنبه 16 مهر 1396 نظرات ()

 

gl/l (1198)

فهرست مطالب

مقدمه

زندگینامه

نقش اشرف در دوره دوم پهلوی

اشرف و رزم‌آرا

فساد جنسی اشرف

مبارزه پنهانی دكتر مصدق و اشرف

نتیجه‌

منابع

اشرف پهلوی

 

مقدمه

اشرف پهلوی خواهر همزاد محمدرضاشاه پهلوی بود. نام وی در زمان تولد «زهرا» بود که بعدها به «اشرف‌الملوک» و «اشرف» تغییر یافت.

زندگینامه

وی در سال ۱۲۹۸ ه.ش هم‌زمان با برادرش محمدرضا از بطن تاج‌الملوک آیرملو به دنیا آمد. او پس اتمام تحصیلات رایج آن زمان و رسیدن به سن رشد، بنا به توصیه پدرش رضا شاه پهلوی با علی قوام پسر قوام الملک شیرازی ازدواج کرد که بعد از ۲۰ شهریور این امر به طلاق انجامید. ثمره آن هم پسری بنام شهرام پهلوی نیا بود .

وقتی رضا شاه مجبور به ترک ایران شد، اشرف در آخرین دیدار با پدر مأموریت یافت تا یاور و همدم برادرش محمد رضا شاه باشد.

دومین ازدواج او با احمد شفیق، خواهر زاده ملک فاروق پادشاه مصر بود که ثمره آن هم دو فرزند بنامهای شهریار شفیق و آزاده شفیق بود.

وی در دوران نخست وزیری مصدق بخاطر دخالت در سیاست و حمایت از مخالفان دولت از کشور تبعید شد و به فرانسه رفت. قبل از کودتای ۲۸ مرداد با نام «بانو شفیق» وارد تهران شد که این مسافرت طولی نکشید و قصد او فقط رساندن پیام نمایندگان انگلیس و آمریکا به محمدرضا شاه و تشویق او به همراهی با کودتا بود. بعد از مدتی ازدواج او با شفیق به طلاق انجامید (احمد شفیق مدتی رئیس کل شرکت هواپیمائی کشور می‌شود و بعدها به تجارت می‌پردازد و مدتی بعد بر اثر سرطان فوت می‌شود). اشرف بعد از سال ۴۰ با جوان تحصیل کرده‌ای به نام مهدی بوشهری پور در پاریس ازدواج می‌کند .

اشرف پهلوی نماینده ایران در چند سازمان‌های بین‌المللی بود و در طول حکومت برادرش با بسیاری از سیاستمداران از جمله بوتو – جواهر لعل نهرو – گاندی – استالین – مارشال تیتو – هایلا سلاسی – جان اف کندی – چائوشسکو و سوهارتو دیدار داشت.

اشرف بخاطر شخصیت قوی و دخالتش در سیاست ایران و دست داشتن در معاملات مشکوک مالی و اقتصادی و نیز زندگی خصوصی جنجال‌برانگیزش مورد مخالفت شدید مخالفان جکومت پهلوی و انتقاد شدید دکتر محمد مصدق قرار داشت و از مصادیق فساد اخلاقی و مالی این رژیم شناخته می‌شد. نقش وی در کودتای ۲۸ مرداد بسیار کلیدی بود.

فرزندان اشرف پهلوی

شهرام پهلوی‌نیا (قوام) که تحصیلات خود را در آمریکا به پایان برد و به تجارت پرداخت و با نیلوفر افشار ازدواج می‌کند .

شهریار پهلوی‌نیا (شفیق) بعد از گذراندن تحصیلات نظامی در امریکا فرمانده یگان هاورگراف در بندرعباس می‌شود و با مریم اقبال (دختر دکتر منوچهر اقبال) ازدواج می‌کند. در اواخر بهمن ۵۷ در حالی که نیروهای سپاه پاسداران وی تعقیب می‌کردند با یک قایق موتوری خود را به امارات رسانید و عازم پاریس شد و در دی ۱۳۵۸ در حالی که رو به سوی خانه بود توسط دو موتورسوار مسلح ترور و فوت شد .

نقش اشرف در دوره دوم پهلوی

اشتغال اشرف به مسائل سیاسی و حضور محسوس او در امور كشوری، شایعه دخالت او را در تمامی زمینه‌ها و مسائل سیاسی از حوادث كم‌اهمیت گرفته تا قتل كارمندان عالیمرتبه دولت گسترش داد. این شایعات آن‌قدر ادامه پیدا كرد كه بالاخره از مرزهای كشور هم خارج شد و طولی نكشید كه روزنامه‌های اروپا اشرف را قدرت پشت صحنه سلطنت و یا پلنگ سیاه نامیدندهژیر یكی از دوستان اشرف بود كه ازهمین‌طریق به قدرت رسید. اشرف همه‌جا از او حمایت می‌نمود و سیاست‌ورزی او را می‌ستود؛ تا بدانجاكه در پاره‌ای موارد هژیر را آماج حسد سیاستمداران دیگر قرار می‌داد. نفوذ هژیر در دربار، موضوع ساده و پیش‌پا افتاده‌ای نبود؛ زیرا شخص شاه به هژیر اعتماد خاصی داشت. او از جانب اشرف پهلوی تایید می‌شد و به خود حق می‌داد هر كاری كه دلش می‌خواهد، انجام دهد؛ كمااینكه یك‌بار در مجلس شورای ملی چند تن از وكلا تصمیم گرفتند كابینه هژیر را استیضاح كنند، اما اشرف كه به وسیله یكی از دوستان خود از جریان مطلع شده بود، با دعوت وكلای مخالف به یك مهمانی در منزل خود، از آنان خواست تا در تصمیم خود تجدیدنظر كنند .

اشرف و رزم‌آرا

به‌قدرت‌رسیدن هژیر، آن‌هم از طریق دوستی با اشرف، بسیاری از جوانان آرزومند و مشتاق كسب مقام را به تكاپو انداخت. از جمله این افراد حاجعلی رزم‌آرا، یكی از افسران ارتش، بود. او یكی از وزنه‌های پرقدرت در ارتش به حساب می‌آمد. او كه از موفقیت هژیر در برقراری ارتباط با دربار، ناراضی بود، این توفیق را شایسته خود می‌دانست. رزم‌آرا با ترفندهای خاصی، علاوه بر نشان‌دادن نواقص دولت، خود را حامی دربار و سلطنت معرفی می‌نمود. بی‌شك این مساله از چشم شاه و اشرف به‌دور نماند. به‌تدریج دقت و هوش سرشار رزم‌آرا توجه اشرف را جلب كرد، به‌طوری‌كه یكبار وقتی‌كه میان هژیر و رزم‌آرا اختلاف درگرفت، اشرف هر دو را به منزل خود دعوت كرد و ترتیبی داد كه رفع كدورت شود. به‌هرصورت شخصیت قوی رزم‌آرا كه فردی بی‌نهایت قدرت‌طلب بود، بعد از ترور هژیر مورد توجه اشرف قرار گرفت. رزم‌آرا برای كسب مقامات بالاتر به حمایت یك مهره قوی نیاز داشت. ارتباط اشرف و رزم‌آرا به‌تدریج شكل گرفت و حتی تا سطح ابراز علاقه متقابل پیش رفت.

سیاست اشرف در ایجاد موازنه میان قدرت امریكا و روسیه در ایران، در سالهای بعد پس از ملاقاتهای او و برادرش از امریكا، سرانجام به وابستگی ایران به امریكا انجامید، تاحدی‌كه خود اشرف و عناصر حكومت پهلوی به عوامل دست‌نشانده امریكا در ایران تبدیل شدند.

فساد جنسی اشرف

اشرف در فساد جنسی گوی سبقت را از تمام درباریان ربوده بود. اشرف بسیار بی‌پرده به بی‌مبالاتی خود اعتراف می‌کند و از مهدی بوشهری به این علت که «در پاریس این فرصت را به او داد که جوان و شاد و بی‌بند و بار باشد»، اظهار رضایت می‌کند.

معروف بود که اشرف از همان دوران قبل از ازدواج با «علی شاه مهتر و مربی اسب‌های سلطنتی» مراوده برقرار کرد. رضا شاه به موضوع پی برد و «علی شاه جوان را در زیر ضربات سهمگین شلاق سیاه کرد.» بعد از آن اشرف به دستور پدرش با علی قوام ازدواج کرد، ولی این ازدواج دوام نیاورد و از او جدا شد. اشرف در مصر با یک راننده‌ی تاکسی به نام احمد شفیق آشنا شد و عاشق او شد و سپس با وی ازدواج کرد و از او صاحب یک دختر و یک پسر به نام شهریار و آزاده شد. اشرف هنوز در عقد رسمی شفیق بود که در پاریس عاشق مهدی بوشهری شد و با مهدی بوشهری از پاریس به ایران آمدند. اشرف این بازگشت را چنین یاد می‌کند:

تهران با پاریس بسیار تفاوت داشت ما مجبور بودیم خیلی محتاطانه رفتار کنیم و فقط در میهمانیهای بزرگ و اجتماعات خانوادگی که شوهرم حضور نداشت یکدیگر را ملاقات کنیم و با هم درد دل کنیم.

فساد جنسی اشرف از دید سازمانهای جاسوسی نیز قابل چشم‌پوشی نبود:«یکی از گزارشهای سیا در سال 1976 اعلام داشت که والاحضرت شهرتی افسانه‌ای در فساد مالی و به تور زدن مردان جوان دارد.»

یکی از این مردان جوان که قربانی آتش عشق اشرف شد، جوانی ارمنی به نام «لئون پالانچیان» بود. اشرف که سخت شیفته‌ی او شده بود، «بخشی از زمینهای مزروعی خود در رامسر را به پالانچیان بخشید.» پالانچیان هر چه به نان و نوای بیشتری از الطاف اشراف می‌رسید، خیره‌ سرتر می‌شد و از اشرفت دوری می‌کرد تا جایی که اشرف متوسل به نصیری، رئیس ساواک شد و وی را دستگیر کردند. اشرف دستور آزادی وی را صادر کرد، ولی باز هم پالانچیان به اشرف جواب منفی داد، اشرف عصبانی شد و انتقامی سخت از او ستاند. وی دستور داد در نوشهر هواپیمای کوچک اختصاصی او را دستکاری کردند. پالانچیان پس از برخواستن به قعر دریا فرو رفت.

غلامحسین بیگدلی یکی از افسران بازنشسته‌ی ارتشی که در دهه‌ی بیست محافظ اشرف بود، می‌گوید: اشرف «با اینکه زن احمد شفیق مصری بود … هر کس که گیرش می‌آمد مورد استفاده‌ی شهوانی قرار می‌داد، زن ناپاکی بود، انصافاً زن ناپاکی بود.» او می‌گوید وقتی از دانشکده‌ی افسری فارغ‌التحصیل شدم محافظ اشرف شدم «در آنجا اخلاق و کثافت‌کاریهای او را دیدم، به او خیلی بدبین شدم که این چه مملکتی است که ما کسانی را که نعوذبالله مثل خدا می‌دانستیم، پرستش می‌کردیم، چه فرمان شاه و چه فرمان یزدان (می‌گفتیم) شاه این است؟ خواهرش این است؟ بسیار زن فاسدی بود. یک نوع مرض جنسی داشت، با یک مرد، دو مرد کفایت نمی‌کرد …»

تاریخ: 2 بهمن 1356 مرجع صدور: ساواك مأخذ: كتاب اشرف پهلوی به روایت اسناد ساواك ص ۴۳۳ توضیحات: سند محرمانه زیر از روابط نامشروع اشرف پهلوی در فرانسه، پرده برمی‌دارد.

مبارزه پنهانی دكتر مصدق و اشرف

از میان نخست‌وزیران قوی ایران، اشرف فقط با قوام‌السلطنه موافق بود؛ زیرا قوام علیرغم قلدری و خودخواهی جبلّی، به اهمیت و نفوذ اشرف پی برده بود و اغلب توصیه‌ها و سفارشهای او را می‌پذیرفت.

دكتر مصدق از همان ابتدای نخست‌وزیری، با اشرف از در مخالفت درآمد. آیت‌الله كاشانی نیز در این مبارزه مصدق را همراهی می‌كرد. اشرف كه قریب ده سال بر صحنه سیاست ایران سایه افكنده بود، ناگهان خود را در میان طوفانی از مخالفتها دید و سرانجام تحت فشار دكتر مصدق كه به افكار عمومی متكی بود، مجبور به ترك ایران شد. اما اشرف زنی نبود كه به این سادگیها از میدان مبارزه خارج شود. او در كشورهای اروپای غربی، مخالفان سیاسی مصدق را به دور خود جمع كرد و مبارزه علیه حكومت مصدق را در خارج از ایران ادامه داد. ازیك‌طرف اطرافیان اشرف به انتشار مقالات و مطالبی علیه دكتر مصدق در مطبوعات اروپا مبادرت نمودند و ازطرف‌دیگر خود اشرف مرتبا نامه‌هایی به برادر تاجدار خود می‌نوشت و ازاین‌طریق حس بدبینی شاه را نسبت به مصدق تحریك و تقویت می‌كرد. البته مصدق از تحركات و تحریكات اشرف غافل نبود و پیوسته شاه را از القائات اشرف برحذر می‌داشت.

این مبارزه پنهانی میان اشرف و مصدق ادامه داشت تااینكه حكومت مصدق متزلزل و ضعیف گردید و اشرف موقع را برای مراجعت به ایران مناسب تشخیص داد. به محض مراجعت اشرف به تهران، مصدق دریافت كه دیر یا زود جریان علیه او عوض خواهد شد. مبارزه دوباره از سر گرفته شد. اشرف بسیار سریع و ماهرانه نقشه‌های خود را به موقع اجرا گذاشت. اما قیام و اغتشاشی كه پس از استعفای دكتر مصدق و روی‌كارآمدن قوام در ایران پیش آمد، برای اشرف غیرمنتظره بود. فردای این قیام خونین، دكتر مصدق به شاه تاكید كرد كه ملكه مادر و اشرف دو مانع مهم دوستی و صمیمیت میان آنها (شاه و مصدق) هستند و لذا باید از ایران خارج شوند. اشرف برای بار دوم، با موافقت شاه از ایران خارج شد. البته پس از خروج اشرف، دكتر مصدق درخصوص خروج ملكه مادر اصرار نكرد. حسین مكی درخصوص واقعه سی‌ام تیر كه نقش اشرف در آن انكارناپذیر است، می‌نویسد: «آنچه مسلم است، طرح وقایع سی‌ام تیر در ایران و كودتای نجیب در مصر، به موازات هم پی‌ریزی شده بود كه در ایران با مقاومت ملت مواجه گردید ولی در مصر چون افكار عمومی علیه دربار فاروق بود به ثمر رسید. مساله دیگر این است كه در وقایع سی‌ام تیرماه، اشرف پهلوی دخالت تامی داشته كه به شكست دربار منجر گردید. در وقایع بیست‌وهشتم مرداد هم اشرف پهلوی نقش مهم و اساسی داشته و همان دخالت و ایجاد حوادث، سرانجام مملكت را به‌طرف پرتگاه حكومت فردی و پلیسی سوق داد كه در نتیجه به انقلاب ایران و تغییر رژیم منجر گردیده است؛ عجب این است كه نتیجه دخالت اشرف در سیاست مملكت را نگارنده در همان روز پنجم مرداد 1331 پیش‌بینی نموده و به‌وسیله مخبرین خبرگزاریهای خارجی و داخلی ابراز كرده و به دربار پهلوی گوشزد نموده و هشدار داده بود.»

پس از وقایع سی‌‌ام‌ تیر 1331، اشرف كه از تردید امریكائیان در مورد مصدق و نهضت ملی نفت ایران آگاه شده بود، تصمیم به جلب‌نظر آنان در نابودی مصدق و دولت نوپای او گرفت. اشرف با دادن اطلاعات دروغین و جلب اعتماد آنان به خانواده سلطنتی، سعی در برانگیختن احساسات آنان داشت. اما تلاشهای اشرف در این زمان به جایی نرسید و او بار دیگر راهی پاریس شد. در تابستان 1332 ناگهان طی تماس دو نفر امریكایی، اشرف از تصمیم دولت امریكا مبنی بر سرنگونی دولت مصدق مطلع گشت. اشرف خود در رابطه با تماس امریكائیان در خاطراتش می‌گوید: «در تابستان 1332.ش یك نفر ایرانی كه نمی‌توانم نامش را فاش كنم و بنابراین او را آقای ب خواهم نامید، به من تلفن كرد و گفت: پیامی فوری برایم دارد. وقتی با هم ملاقات كردیم، به من گفت كه امریكا و انگلیس درباره وضع كنونی ایران بسیار نگرانند و نقشه‌ای برای حل مساله دارند كه به نفع شاه خواهد بود. او افزود كه همكاری من برای عملی‌شدن این نقشه ضروری است. وقتی از جزئیات طرح پرسیدم، گفت كه اگر بپذیرم با دو مرد، یكی امریكایی و یكی انگلیسی ملاقات كنم، ایشان همه‌چیز را برایم توضیح خواهند داد. ازآنجاكه آقای ب را خوب می‌شناختم و از جمله می‌دانستم كه وی دو گذرنامه دارد، یكی ایرانی و دیگری امریكایی و نیز با صاحب‌منصبان عالی‌رتبه امریكایی در تماس است و به‌علاوه به‌علت‌آنكه به او اعتماد داشتم، با این‌كار موافقت كردم.»

اشرف با آن دو نفر پنهانی ملاقاتی انجام داد و بنا به سخنان آنان، قرار شد اشرف به ایران بیاید و در تماس با شاه مطالب را به او بگوید تا آنها نیز از بیرون مقدمات كودتا را فراهم كنند: «آنها توضیح دادند كه اولین قدم برای اجرای نقشه موردنظر، یافتن وسیله كاملا مطمئنی است برای رساندن پیامی به شاه و چون شخص حامل پیام بایست بسیار قابل اعتماد باشد تا هیچ نوع امكانی برای درزكردن خبر وجود نداشته باشد، به فكر من افتادند. پرسیدم آقایان آگاه هستید كه من در تبعیدم و گذرنامه معتبری كه بتوانم با آن به ایران وارد شوم، در اختیار ندارم؟ مرد امریكایی گفت: این جزئیات را به ما محول كنید. آیا حاضرید این كار را به‌خاطر برادرتان انجام بدهید؟ [من گفتم:] البته، كی می‌توانید مرا سوار هواپیما بكنید؟ [آنها گفتند:] پس‌فردا… . قرار شد كه دو روز بعد به فرودگاه اورلی رفته بلیط گرفته به ایران سفر كنم. در آنجا به دنبال باربری از دری گذشتم و وارد دالان درازی شدم كه در آن اتومبیلی در انتظار من بود. سوار اتومبیل شدم و با آن مستقیما تا پلكان هواپیما رفتم. در آنجا به من كارت عبور داده شد و پاكتی كه بایست به برادرم برسانم. به مجردی كه در هواپیما بر روی صندلی نشستم، متوجه دو مردی شدم كه آشكارا مامور حفاظت من بودند یا بهتر بگویم، مامور حفاظت پاكتی بودند كه با خود داشتم.»

«اشرف به‌محض رسیدن به تهران با كمك دوستانش مخفیانه به منزل یكی از برادران ناتنی‌اش رفت. نیم‌ساعت پس از ورود، خدمتكاری نزد اشرف رفت و به او گفت كه فرماندار نظامی تهران از ورود او مطلع شده است. طی برخورد فرماندار نظامی تهران با اشرف، وی علت ورود را جمع‌آوری پول برای مخارج بیمارستان پسرش بیان كرد. و از فرماندار نظامی خواست تا در صورت عدم موافقت، او را دستگیر كند. به‌دنبال مذاكره فرماندار نظامی تهران با مصدق، اجازه اقامت اشرف برای بیست‌وچهار ساعت داده شد و به تمام دوائر دولتی نیز دستور داده شد كه با اشرف در مورد جمع‌آوری پول مخارج بیمارستان همراهی شود.» به‌هرصورت اشرف از آشنایی با گاردهای كاخ سلطنتی استفاده كرد تا برادرش را ببیند و پاكت مزبور را به او تحویل دهد.

اشرف نُه روز بعد، پس از انجام كارهای شخصی‌اش، از ایران خارج شد و به پاریس بازگشت. اندكی بعد عملیات آژاكس كه عبارت بود از یك سلسله عملیات نظامی برای بازگرداندن قهری شاه به تخت سلطنت، انجام شد. این عملیات كه با كمك نیروهای مخالف مصدق و ارتش در ایران صورت گرفت، برای امریكا بیش از شصت‌هزار دلار مخارج دربرنداشت؛ درحالی‌كه سیا حاضر بود تا یك‌میلیون‌دلار نیز برای بركناری مصدق هزینه كند. پس از استقرار رژیم كودتا در ایران، همه عوامل و مزدوران امریكایی كه در سركوب نهضت ملی ایران دست داشتند، پاداش خیانت خود را گرفتند. نظامیان ترفیع یافتند و مقامات مهم نظامی و امنیتی را قبضه كردند. از میان نظامیان، افرادی كه با سیا و اینتلیجنس‌سرویس ارتباط مستقیم داشتند و به صورت مهره‌های موثر رژیم درآمدند، اردشیر زاهدی داماد شاه شد و به یكی از گردانندگان موثر سیاست خارجی ایران و رابط مورد اعتماد امریكا و شاه تبدیل گردید و برادران رشیدیان نیز در جرگه بانكداران معتبر ایران درآمدند. دركل طراحان كودتا در خارج و همه كسانی كه در این امر دخالت داشتند، پاداشهای كلانی دریافت كردند.

نتیجه‌

تحقیق و بررسی در زمینه‌های مختلف اجتماعی و شناخت بهتر زوایای تاریك تاریخ، دقت خاصی می‌طلبد؛ بدین‌معناكه در كاوش مسائل و حوادث، باید به علل و عوامل اصلی بروز یك حادثه پرداخت و حوادثی را كه گاه از یك ندانم‌كاری، یك سخن ساده، حسد، رقابت و حتی عشق برمی‌خیزند و تحولات تاریخی یك جامعه‌ را رقم می‌زنند، نباید نادیده گرفت. دراین‌بین بررسی نقش زنان و تاثیر آنان در فرایند مسائل تاریخی، بسیار مهم و حیاتی است. در بررسی تاریخ ایران‌زمین، در رجعت به اعصار كهن این مرزوبوم، جای پای زنان در ورای حوادث، كاملا مشهود است.

در دوران سلسله پهلوی كه غرب‌گرایی اساس فعالیتها و جزو اهداف اصلی دولت قرار گرفت، زن به‌اجبار به درون اجتماع كشیده شد و به ایفای نقش تصنعی و ظاهری در جامعه پرداخت. این نقش هرچند به‌شكلی‌صوری انجام می‌شد، اما تاثیر زنان را در مسائل و حوادث تاریخی افزون می‌ساخت، به‌طوری‌كه گاه یار سلطان وقت می‌شدند و در بروز حوادث سیاسی نقشی حساس ایفا می‌نمودند و گاه در رقابت با قدرت حاكمه، گروهها و انجمنهای سیاسی كشور را در دست گرفته و در آنها به فعالیت می‌پرداختند. تاجایی‌كه زنی چون اشرف پهلوی در دوام و بقای سلسله پهلوی و در ارتباط دولت با قدرتهای بیگانه، به ركنی منحصربه‌فرد تبدیل شد و خود به یكی از پایه‌های قدرت و استحكام رژیم پهلوی تبدیل گردید؛ چنانكه در بسیاری از موارد قتل، تبعید، زندان، عزل و نصب و… جای پای او مشخص است. او در رقابت با همسران برادرش محمدرضاشاه، به‌ویژه در رقابت با فرح پهلوی و یا در ایجاد دسته‌ها و باندهای سیاسی، تا آنجا پیش رفت كه سرانجام ناخواسته به یكی از عوامل موثر در سقوط سلسله پهلوی تبدیل شد.

منابع

www.farasoo.com http://

http://www.irdc.ir/article.asp

 


gl/l (1201)

admin بازدید : 57 یکشنبه 16 مهر 1396 نظرات ()

 

gl/l (1201)

« هو الطیف »

مقدمه

یکی از روشهای جدید درمان بیماریهای پیشرفته و لاعلاج « پیوند اعضا» است که به دو صورت انجام می گیرد : یا ازبدن زنده به انسان زنده ( مانند پیوند کلیه ) و یا از بدن فرد متوفی که دچار مرگ مغزی است به انسان زنده به عبارتی ، پیوند از جسد تنها راه درمان وادامه حیات بیماران با نارسائی پیشرفته و غیرقابل کنترل قلب و کلیه است .

امروزه در کشورهای مختلف با تصویب قوانین مربوط به مرگ مغزی و با تبلیغات گسترده ای که در خصوص اهدای عضو پس از مرگ انجام میگرد ، اعضای بیماران دچار مرگ مغزی به عنوان مهم ترین منبع تعیین کننده ی عضو به بیماران نیازمند اهدای عضو، پیوند زده می شود.

در واقع هر کشوری با توجه به ارزش ها و هنجارها و بافت فرهنگی خود ، به گونه ای با مسئله مرگ مغزی و پیوند اعضاء برخورد نموده و این مشکل را به شکل خاص و منطبق با فرهنگ حاکم در جامعه حل نموده است .

کشور ایران هم با توجه به پیشرفت روزافزون پزشکی خود با تصویب قوانین سعی در رفع ابهامات کرده است ، علی الخصوص شاهد این هستیم که فقها با فتاوی و آراء جدید سعی قابل توجهی در روشنگری در این زمینه داشته اند.

پزشکی جدید با پیشرفت روزافزون خود علم تجدید حیات (resuscitology) را بوجود آورده است که این امر جان هزاران انسان را که شاید علائم حیاتی نظیر نبض و تنفس خود را از دست داده اند ، نجات داده باشد . به دنبال این پیشرفتها ، پزشکی جدید ، نظریه ی مرگ مغزی را مطرح نمود ، به این معنا که توقف قلب یا تنفس پایان زندگی نیست بلکه تنها می تواند علائم قریب الوقوع مرگ باشد و تا زمانی که سلولهای مغز زنده باشند ، انسان نیز زنده خواهد بود و با این کار شاید بتوان جان تعدادی از افراد را با کمک اعضای بدن انسان های دیگر که دچار مرگ مغزی هستند ، نجات داد .

در این تحقیق سعی بر این است که نقش وصیت در اهداء عضو، اجازه ورثه ، رضایت شخص عضو دهنده ، اجازه فقهی و حقوقی و موارد قانونی پیوند اعضاء شخص مرگ مغزی مورد بررسی قرار گیرد.

پیوند اعضا در ایران

پیوند اعضا اقدامی حیات بخش به مبتلایان نارسایی پیشرفته اعضا بوده و موجب بهبود کیفیت زندگی بیماران می گردد . این پدیده یکی ازپویاترین و کاربردی ترین دستاوردهای علم پزشکی است و از نشانه های مهم ارتقا سطح دانش پزشکی و توانمندی های علمی و فنی مراکز پزشکی تلقی می گردد. پیوند اعضا برای بعضی اعضا تنها روش جایگزین عضو نارسا می باشد و برای بعضی دیگر روش جایگزینی دیالیز وجود دارد که البته پیوند از لحاظ کیفیت زندگی ارجح بوده وعلاوه بر آن از نظر اقتصادی با صرفه تر می باشد.

لازم به ذکر است که اولین عمل پیوند کلیه در ایران در سال 1347 در شیراز انجام شده است و البته در سالهای اخیر با پیشرفت های به وجود آمده شاهد موارد روز افزون پیوند کلیه و سایر اعضا در ایران هستیم .اما با وجود گذشت چند سال از زمان تصویب و ابلاغ قوانین و آئین نامه های پیوند اعضا از بیماران مبتلا به مرگ مغزی روند حرکت در این بخش بسیار کند است و هزاران بیمار علی رغم وجود اهدا کننده مقابل چشمان خانواده و گروههای پزشکی جان خود را از دست می دهند . این در حالی است که ایران از معدود کشورهای جهان است که تمامی موانع و مشکلات قانونی و حتی شرعی مربوط به اهدای عضو را مرتفع کرده است و پزشکان ایرانی قادر به پیوند اعضا با عالی ترین سطح کیفیت در میان پزشکان معتبر دنیا هستند.

پروتکل تعیین مرگ مغزی

در این بخش به تئورثی تعریف مرگ مغزی و تبصره ها و بندهای شامل آن و معیارهای این مسئله پرداخته می شود این مباحث توسط کمیته تدوین پروتکل مرگ مغزی تنظیم گردیده است .

تعریف مرگ مغزی :

مرگ مغزی عبارتست از قطع غیرقابل بازگشت کلیه فعالیتهای مغزی کورتیکال ، ساب کورتیکال و ساقه ی مغزی به طور همزمان منطبق با شرایط و مشخصه های بالینی .

شرایط تلقی مرگ مغزی سه مورد می باشد:

الف- بیمار در اغمای عمیق باشد.

ب- قطع کانال تنفس و عدم وجود تنفس خود به خودی که موجب وابستگی و نیاز قطعی به دستگاه تنفس مصنوعی گردیده است .

ج- با اقدامات معمول ، علت اغما حتی الامکان مشخص شده باشد.

بررسی بالینی لازم که عبارتند از :

الف- عدم حرکات خود به خودی و عدم پاسخ به شدیدترین تحریکات دردناک

ب- فقدان بازتاب های ساقه مغز

ج- قطر مردمک ثابت بوده و به تحریکات نوری با شدت های متفاوت پاسخی مشاهده نشود.

د- عدم واکنش چشمی- دهلیزی

کلیه ی یافته های بالینی و آزمون ها باید به مدت 24 ساعت بدون تغییر بماند.

پزشکان تعیین کننده مرگ مغزی که تکمیل کننده ی مرگ مغزی ( برگه ی مخصوص تائید ) می باشند ، شامل دو پزشک متخصص نورولوژی و یا یک متخصص نورولوژِ و یک متخصص جراح مغز و اعصاب میباشد که هرکدام جداگانه بیمار را معاینه و بررسی می کنند و برگه ی مخصوص را تکمیل و امضا می نمایند . همچنین برگه ی مخصوص توسط یک پزشک متخصص بیهوشی و پزشک نماینده ی سازمان پزشکی – قانونی کشور امضا می گردد.

تبصره 1- در مورد کودکان زیر 5 سال زمان نگهداری بیمار تحت دستگاه تنفسی مصنوعی حداقل 72 ساعت می باشد.

تبصره 2- شروع بررسی مرگ مغزی با درخواست پزشک معالج و از طریق مشاوره ی پزشکی انجام می گیرد.

تبصره 3- فرم ضمیمه در مورد مرگ مغزی باید تکمیل و به مرکز مدیریت پیوند و بیماریهای خاص ارسال گردد.

قانون پیوند اعضای بیماران فوت شده با بیمارانی که مرگ مغزی آنان مسلم است

ماده واحده – بیمارستانهای مجهز برای پیوند اعضا پس از کسب اجازه کتبی از وزارت بهداشت ودرمان و آموزش پزشکی ، می توانند از اعضای سالم بیماران فوت شده با بیمارانی که مگر مغزی آنان ، بر اساس نظر کارشناسان خبره مسلم باشد به شرط وصیت بیمار با موافقت ولی میت ، برای پیوند به بیمارانی استفاده کنند که ادامه حیاتشان به پیوند آن عضو یا اعضاء بستگی دارد.

تبصره 1- تشخیص مرگ مغزی با کارشناسان خبره است و در بیمارستانهای مجهز دانشگاههای دولتی صورت می گیرد .

این کارشناسان با حکم وزیر بهداشت و درمان و آموزش پزشکی و به مدت 4 سال منصوب می شوند .

تبصره 2- اعضای گروههای تشخیص مرگ مغزی نباید عضو گروههای پیوند کننده باشند .

تبصره 3- پزشکان عضو گروه تشخیص مرگ مغزی از نظر جراحات وارد شده بر میت مشمول دیه نخواهند گردید .

آیین نامه اجرایی قانون :

ماده 1- مرگ مغزی عبارت است از قطع غیربرگشت همه فعالیتهای مغز کورتیکال ( قشرمغز) و ساب کورتیکال ( لایه زیرقشر مغز) و ساقه ی مغز، به طور کامل.

ماده 2- تشخیص و تایید مرگ مغزی – بر اساس ضوابط این آیین نامه – با 4 پزشک ، متشکل از متخصص نورولوژی و متخصص جراحی مغز واعصاب و متخصص داخلی و متخصص بیهوشی ، صورت می گیرد.

تبصره 1- متخصصان ماده 2 را وزیر بهداشت و درمان و آموزش پزشکی انتخاب و احکام آنان را برای مدت 4 سال صادر می کند .

تبصره 2- هر کدام از پزشکان این ماده جداگانه بیمار را معاینه و برگ ویژه را تکمیل و امضا و مهر می کنند ، در صورت اتفاق آراء، مرگ مغزی بیمار مسلم خواهد بود.

تبصره 3- تایید پزشک قانونی ، در حیطه وظایف و مسئولیتهای مربوط، در زیر برگه یاد شده در تبصره 2 ضروری است .

تبصره 4- برگه تعیین و تایید مرگ مغزی در وزارت بهداشت و درمان آموزش پزشکی تهیه می شود و در اختیار مراکز تشخیص دهنده مرگ مغزی قرار می گیرد.

تبصره 5- تشخیص قطعی مرگ مغزی باید در بیمارستانهای دانشگاهی دولتی انجام شود.

ماده 3- اعضای گروههای تشخیص و تایید مرگ مغزی نباید عضو گروههای پیوند کننده باشند.

ماده 4- همه بیمارستانهای کشور موظف اند که موارد وقوع مرگ مغزی را به مرکز مدیریت پیوند و بیماریهای خاص مراتب آن را تایید کند.

ماده 5- پس از مشخص شدن مرگ مغزی ، در صورت وصیت بیمار با موافقت ولی میت مراحل بعدی انجام خواهد شد .

ماده 6- وصیت بیمار در چارچوب قوانین مربوط ممکن است به دو صورت کتبی یا شفاهی باشد و با اعلام کتبی یک نفر از وراث قانونی احراز می شود . در حالتی که اصل وصیتنامه در دسترس نباشد ، وراث قانونی ( که وصیت نامبرده مبنی بر اعطای عضورا محرز بدانند ،) طبق برگه تهیه شده از سوی وزارت بهداشت ودرمان و آموزش پزشکی ، باید صورتجلسه تنظیم کنند و افراد مطلع آن را امضا کنند.

ماده 7- ولی میت همان وراث کبیر قانونی اند که می توانند رضایت خود مبنی بر پیوند اعضا را اعلام کنند رضایت همه وراث یاد شده لازم است .

تبصره 1- موافقت ولی ميت باید کتبی صورت بگیرد و در پرونده ضبط شود.

تبصره 2- احراز ولی میت باید بر اساس مدارک مثبته باشد.

مراحل اهدا عضو:

مرحله 1- شناسائی و ارجاع مرگ مغزی

مرحله 2- ارزیابی و مراقبت از اهدا کننده

مرحله 3- رضایت

مرحله 4- حفظ زیست پذیری اعضا

مرحله 5- بازیافت اعضا

مشکلات پیش روی اهدای عضو:

ملل مختلف دنیا با توجه به اعتقادات اجتماعی و مذهبی ، برخوردهای متفاوتی با مسئله ی برداشت عضو از مردگان دارند . حتی در کشورهای اروپایی و آمریکایی هم که در پیوند اعضا منع قانونی ندارند ، اکثر مردم حاضر به اهدای عضو نیستند و ریشه ی فرهنگی این مساله انزجار انسان ها از تکه تکه شدن بدن افراد پس از مرگ است . مشکل دیگر در امر پیوند اعضا که آن هم منشا فرهنگی دارد ، عدم رضایت اطرافیان متوفاست که حتی اگر خود متوفی نیز رضایت خودرا برای اهدای پس از مرگ اعلام داشته باشد در اکثر موارد اطرافیان این اجازه را نمی دهند .

عدم قطعیت در مرگ مغزی و احتمال سو استفاده در مراکز خصوصی پیوند اعضا از دیگر مشکلات مربوط به اهدای عضو است و یکی دیگر از ایراداتی که از سوی برخی نمایندگان در مجلس چهارم مطرح و موجب رد لایحه اجازه پیوند اعضای بدن فوت شدگان در موارد خاص شد، حاکی از آن است که اکثر مخالف ها ناشی از فقدان تشکیلات منسجم لازم و ضعف سیستم نظارتی بوده است .

دکتر ایلخانی ، نورولوژیست و عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی درباره میزان تمایل خانواده ی بیماران مبتلا به مرگ مغزی به اهدای عضو اظهار می کند که متاسفانه آمار دقیقی در دست نیست ، اما آنچه در برخورد مستقیم با خانواده ی بیماران می توان دریافت نگرش منفی آنان نسبت به این امر انسان دوستانه است که به علت باورهای نادرست و نیز بحران عاطفی است که با از دست رفتن یکی ازعزیزانشان ، تصمیم گیری منطقی از جانب آنها را تحت تاثیر قرار می دهد . باورهایی از قبیل این که این افراد با همین جسم در دنیای دیگری حاضر می شوند ونباید جسم آنها را دچار نقصان کرد.

با توجه به مطاب بیان شده می بینیم که بحث اهدا عضو ، شخصی که دچار مرگ مغزی شده نیز مانند خیلی از امور دیگر نیاز به فرهنگ سازی عمیق و ریشه ای دارد . در واقع در بسیاری از موارد مرگ مغزی ، خانواده چنین شخصی راضی به اهدا عضو از بدن اونمی شوند ، به همین دلیل آمار پیوند اعضا از شخص مرگ مغزی به بیماران نیازمند در ایران چندان هم چشمگیر نیست و این مسئله در حالی است که موانع فقهی و حقوقی این امر برطرف شده است .

علت تردید در حکم فقهی برداشت اعضای مرگ مغزی

بحث برداشت اعضاي بدن مردگان مغزی ، بحثی است غیر فقهی ، در واقع حکم کردن در این زمینه نیازمند تشخیص موضوع است ، اگر فرد مبتلا به مرگ مغزی را در زمره مردگان یا زندگان بدانیم به قطع، حکم هر دو گروه در فقه مشخص است ، تردید در جایی است که در ثبوت و تحقق هر یک از این حالات شک شود .

برای بررسی این مساله باید جنبه حکمی و موضوعی را در نظر گرفت .

بنابراین در ذیل به بحث حکمی وموضوعی مساله می پردازیم .

الف – بحث حکمی :

حکم برداشت اعضای مردگان مغزی در سه فرض قابل بررسی است

فرض اول : علم به حیات :

اگر به یقین از زنده بودن فردی که دچار مرگ مغزی شده است ثابت باشد ، نمی توان به استناد برخی از علایم حیاتی حکم به مرده بودن چنین شخصی داد ، در نتیجه برداشت اعضا این شخص حرام است ، حتی اگر عضو مزبوراز اعضایی باشد که نقش موثری در حیات یا عدم حیات شخص نداشته باشد به عنوان منثال چشم ، دست ، پا یا یک کلیه . در واقع در اینجا اضرار بر نقس و حرمت آن که در قسمت قبل به آن پرداخته شد به طور مسلم صدق می کند ، خصوصا اگر دلیلی مبتنی بر رضایت شخص به این کار ( در حال حیات ) وجود نداشته باشد . حال اگر عضو جدا شده از اعضایی باشد که حیات شخص به آن بستگی دارد ( قلب ، کلیه ، و ….) در این صورت این جداسازی از مصادیق بارز قتل نفس محترم است .

فرض دوم : علم به مرگ :

اگر مرگ شخص مبتلا به مرگ مغزی روشن باشد به نحوی که امکان برگشت به زندگی برای او فراهم نیست صرف حرکت قلب و تنفس او چه به طور خود به خود یا با دستگاه را نمی توان دلیلی برای زنده بودن چنین شخصی دانست ، در این صورت نیز جداسازی از اندام کار جایزی نیست، زیرا در ابتدا حکم مرگ در مورد این شخص داده شد و ادله ای که بر حرمت جنایت بر مرده ، حرمت شکستن اعضای بدن مردگان و مثله کردن او بیان شده در این مورد صدق می کند .

فرض سوم ، شک در زندگی و مرگ :

اگر شک کنیم که مرگ بخشی از مغز یا تمام آن باعث تحقق مرگ می شود یا نه ، در این صورت حکم برداشت اعضا جای تردید دارد .

در این فرضها با توجه به تقدم موضوع بر حکم می توان از چند راه با احراز تعبدی موضوع حکمش را نیز برآن بار کرد.

احراز تبعدی موضوع یعنی اثبات حیات یا مرگ ، ازطرق زیر ممکن است .

1- استصحاب موضوعی :

درارتباط با شخصی که بین مرده بودن وزنده بودن او مردد هستیم ، چون سابقا حیات داشته قائل به استصحاب شویم ، و حیاتش را استصحاب کنیم پس با اثابت تعبدی حیات احکام شخص زنده در مورد این شخص جاری می شود.

2- وجوب صبر در دفن برخی از مردگان :

رویات متعددی از ائمه معصومین علیهما السلام وارد شده است که حکم به وجوب تاخیر در دفن شخص غرق شده یا صاعقه زده میکنند تا این که مرگ قطعا ثابت شود.

البته لازم به ذکر است که خصوصیتی برای غریق یا صاعقه زده در این روایات نیست ، چرا که در سایر روایات وجود تاخیر در دفن ، به گروههایی دیگر از مردگان نیز سرایت داده شده است .

« فانه ربما ظنوا انه مات و لم میت »

این روایت بر وجوب صبر در تمامی موارد اشتباه است ، زیرا علم پزشکی با تمام دقتی که دارد نمی تواند زمان دقیق مرگ را تشخیص دهد و آنچه به عنوان علایم مرگ مغزی بیان شده ، که مجوز صدور اجازه دفن نیز هست ، نمی تواند در ساعت اولیه باعث یقین به مرگ بیمار شود ، زیرا در تعیین ضابطه مرگ مغزی اختلاف نظر است

آیا مرگ قشر مخ کافی است یا باید ساقه مغز نیز از کار بیافتد یا از کارافتادگی تمام مغز لازم است ؟

علاوه براین ، علایم مرگ مغزی دربزرگسالان نمی تواند در افراد کمتر از پنج سال صادق باشد.

بر اساس روایات ، از جمله کسانی که می باید در دفن آنها صبر کرد ، افرادی هستند که آوار بر سر آنها خراب شده است و معلوم است که این افراد شبیه ترین افراد به مرگ مغزی هستند وجوب سه روز صبر برای چنین افرادی بر اساس روایات ، دقیقا منطبق است با زمانی که برای آزمایشهای لازم درتشخیص و احراز مرگ مغزی لازم است .

ب- بحث موضوعی :

در اینجا لازم است برای روشن شدن جایگاه مرگ مغزی ، بحثی در تعریف مفهوم مرگ و زندگی داشته باشیم .

حیات :

حیات انسانی با تعلق روح به بدن ایجاد می شود واین جدای از حیات سلولی است .

روایتی از زراه بیانگر این مطلب است که انسان دارای دوروح یا دو حیات است : روح و حیاتی که از صلب و رحم پدر و مادر به او رسیده و روحی که حیات نام دارد یا روح عقل. در واقع ملاک حیات انسان ، اثبات ارتباط میان روح عقلی با بدن انسان است . پس وجود حیات سلولی در فرض نبود ارتباط میان روح عقلی با بدن ، حاکی از حیات انسان نیست .

مرگ : عبارت است از جدایی و قطع تعلق روح .

بنابراین ، ارتباط موجود میان روح و بدن ارتباطی است تقابلی ، قوام بدن به روح است و روح نیز تا زمانی که در دنیاست محتاج بدن . در واقع با جدایی روح از بدن ، بدن فاسد می شود ، کما اینکه فساد بدن باعث جدایی روح از آن می شود.

سوالی که در این مبحث مطرح است این است که ، فساد بدن چگونه موجب جدایی روح است .

آیا مرگ قلب باعث جدایی روح از بدن است یا مرگ مغزی؟

اگر بگوییم مرگ قلب، پرواضح است که حیات مغز ، یعنی عمل به وظایفش ، متوقف بر کار قلب است به گونه ای که در صورت از کار افتادن قلب ، مغز نیز بواسطه نرسیدن خون و اکسیژن از کار می افتد.

اگر قائل به مرگ مغز بشویم و آن را به عنوان عاملی در مفارقت روح بدانیم دونظریه مطرح می شود.

1- مرگ مغز و قلب همزمان

2- مرگ مغز و زنده بودن قلب

به هرحال پیدایش عامل فساد بدن که باعث جدایی روح از آن است ، جز موارد بحث برانگیز است که برای پرهیز از احاطه کلام به آن پرداخته نمی شود.

وصیت به جداسازی اعضای بدن پس از فوت

در صحت وصیت انسان به جداسازی اعضای بدنش پس از مرگ ، برای پیوند به انسان زنده دیگری ، دو نظریه وجود دارد . این اختلاف نظر ، اختلاف در حکم وضعی مساله است یعنی صحت و فساد نه حرمت و جواز .

دیدگاه اول : جواز

این دیدگاه که قائل به مجاز بودن وصیت برای اهدا عضو است ، مستند به دو دلیل است .

دلیل اول : استمرار اختیارات انسان بعد از مرگ

وصتیت اتصالی وپیوند میان قبل و بعد از مرگ است در واقع وصیت ادامه اختیارات انسان است با توجه به تعریفی که تحت این عنوان از وصیت ارائه شده است .

« استیفا حق معلق بر مرگ »

بنابراین ، دایره وصیت انسان تمامی حقوقی است که شرعا برای شخص در زمان زنده بودنش ثابت است و می خواهد در بعد از مرگش نیز به آن عمل شود از آن جا که انسان در زمان زنده بودن حق دارد عضوی از بدن خود را به منظور پیوند به انسان دیگری واگذار نماید ، می تواند به این کار هم وصیت کند .

البته این نظر با مخالفتهایی روبروست ، مخالفان این نظریه به ادله زیر استدلال کرده اند.

اولا : هر حق ثابت در زمان زنده بودن ، قابل وصیت نیست ، بنابراین عمل به آن بعد از مرگ لازم نیست ، حقوق انسان دو دسته است ، در برخی از آنها مباشرت خود انسان شرط است ، و در برخی شرط نیست و وصیت نیز جز گروه دوم است .

ثانیا : با توجه به ادله وروایاتی که در بحث حرمت اضرار به نفس بیان شده ، این نوع تصرف در بدن از مصادیق بارز اضرار به نفس است . بنابراین وصیت به اهدا عضو پس از مرگ ، از نظر ضرر وارد به بدن در زمان زنده بودن تفاوتی ندارد .

ثالثا : وصیت به اهدا عضو پس از مرگ شامل حرمت جداسازی و مثله کردن یا شکستن استخوان میت است ، در واقع می توان گفت ، وصیت کردن باعث حلال شدن کار حرام نمیشود.

دلیل دوم : حلیت جان ومال مسلمان با رضایت او

برخی با استناد به روایت نبوی « لایحل دم امری ، مسلم و لاماله الا بطیب نفسه » وصیت به قطع و برداشت اعضای بدن انسان پس از مرگ را جایز می دانند .

از این حدیث جواز تصرف در مال و خون مسلمان مستند می شود ، اگر با اجازه او باشدکه کاشف است از رضایت شخص . در واقع کلمه خون دراین روایت تعبیر تسامحي است که خصوصیتی به اعبتار خون بودن ندارد ، بلکه مقصود جان مسلمان است . بنابراین این روایت در مقام حلال شمردن تصرف در مال و جان دیگران است در صورتی که اجازه ای مبنی بر این کار باشد .پس وصیت به جداسازی اعضای بدن ، کاشف از طیب ورضایت خاطر موصی است عمل به آن پس از مرگ واجب در نتیجه چنین وصیتی به نحواولی واجب است.

این نظریه هم با مخالفتهایی روبروست . مخالفان برای اثبات مخالفت خود به ادله ای استنفاده می کنند.

اولا : طیب نفس در خون ، در معنایی اعم از قتل ظهور ندارد ؛ در واقع چیزی که از این روایت فهمیده می شود به قرینه سایر استعمالات کلمه خون ، قتل است ، پس مفهوم این خواهد شد .

کشتن مسلمانی با رضایتش جایز است ، این اول کلام است زیرا اجازه شخص و رضایت او برای جواز قتل کافی نیست . در واقع این مساله ای است که هر عقل سلیمی آن را رد می کند.

ثانیا : با فرض که بپذیریم « دم » در معنایی اعم از قتل بکار رفته، و سایر تصرفات در بدن را نیز شامل می شود این مساله امری است خلاف قواعد شرعی ، زیرا پس از آن که حرمت اضرار به نفس وقتل نفس و جنایت به مرده. در اسلام مساله ای روشن است پس رضایت باطنی برای اثبات جواز کافی نیست .

در واقع اجازه صاحب حق مجوز ارتکاب کار حرام نخواهد بود ، زیرا اگر رضایت کافی برای اثبات جواز چنین وصیتی باشد ، می توان بسیاری از محرمات چون زنا ، لواط ، ربا ف رشوه ، کشتن بیماران غیرقابل علاج و…. را اگر با رضایت فاعل و قابل انجام باشد جایز شمرد و حکم کردن برجواز این امور حکم جواز به محرمات است .

دلیل سوم : اطلاقات ادله وصیت ومشروعیت آن

وصیت امری است تعلقی ، که مشروعیت آن با ترتیب اثر دادن به آن حاصل می شود . در واقع مشروعیت وصیت مستند به روایاتی از ائمه علیهما السلام می باشد به عنوان مثال ؛ حضرت باقر(ع) فرموده اند :

« الوصیه حق ، وقد اوصی علیه السلام فینبغی لمسلم ان یوصی ؛ وصیت حق است ، پیامبر وصیت کرد پس شایسته است که هر مسلمانی وصیت کند ».

روایت دیگری از امام صادق (ع) وارد شده است که دلالت بر لزوم وصیت دارد ؛ ایشان می فرمایند « الوصیه حق علی کل مسلم » ؛ » لازم است که هر مسلمانی وصیت کند »

موضوع این روایات همان وصیت عرفی است ، و این روایات درصدد بیان این مطلب است که وصیت عرفی مشروع است . وصیت به قطع اعضای بدن نیز وصیت عرفی است ، قانونگذار هم به نفوذ و لزوم ترتیب آثار بر طبق وصیت عرفی حکم داده است ، پس این وصیت از نظر شرع نیز صحیح است .

دلیل چهارم : سلطنت انسان بر خود :

از جمله مستندات برای اثبات سیطره انسان بر بدن خود ، به نحوی که بتواند اعضای آنرا اهد کند ویا اجازه این کار را به دیگران بدهد ، قاعده سلطنت است ؛ « الناس مسلطون علی اموالهم »

روایتی که مرحوم علامه مجلسی در اثبات قاعده سلطنت از پیامبر اکرم نقل کرده اند.

توجیهی که عده ای در استدلال به این روایات برای اثبات تسلط انسان بر بدن خود می آورند این است که انسان بر اموال خود سلطه دارد واین سلطه تا جایی است که منجر به صدمه به دیگران نباشد . سلطه انسان به ذات خود مقدم بر سلطه بر مال است ، در واقع سلطه انسان بر مال نشات گرفته از سلطه بر جان اوست ، زیرا انسان در ابتدا مالک ذات و فکر خود است و به تبع این مالکیت ، مالک اموال خویش است ، پس تصرف انسان در ذات خویش مبداو منشا پیدایش دیگر تصرفات آدمی است.

البته نمی توان از این قاعده به عنوان سندی برای معتبر دانستن هر نوع تسلط و تصرف استناد کرد ، زیرا در این صورت محرمات الهی ، به حکم ( الناس مسلطون علی انفسهم ) جایز دانسته می شود ، به عنوان مثال زنا ، لواط ، خودکشی یا آ تا نازی ….. در واقع طرح این اشکال تا حدی مشابه اشکال وارد شده به دلیل دوم است .

البته گروهی نیز معتقدند که فرض تسلط انسان بر خودش به نوعی ، امری عقلایی است عقل حکم می کند که انسانی که بر اموال خودسلطه دارد بر جان خود به نحو اولی تسلط دارد . این فرضیه چنان بدیهی است که نیازی به تصریح قانونگذار در آن نیست.

در واقع مالکیت انسان نسبت به خویش امری ذاتی است البته مالکیت وتسلط انسان بر خویش ، همچون مالکیت انسان بر اموال، مطلق نیست و محدود به حدودی است به نوعی می توان گفت این محدودیت ها ، حدودی الهی هستند شاید به قطعیت بتوان گفت در اسلام با وجه به پیش بینی عاقب تکیه بر این قاعده این حدود بیان شده است تا انسان را از مفاسدی که ممکن است به واسطة استناد به قاعده سلطنت در آن گرفتار شود ،برحذر دارد . به عنوان مثال حرمت خودکشی ، خودزنی با خود فروشی و هرگونه اضرار به نفس و به خطر انداختن جان .

پس می توان گفت شکی در تسلط انسان بر بدن خویش وجود ندارد ولی از منظر شرع محدودیت هایی برای آن قابل فرض است .

بنابراین استدلال به روایت « الناس مسلطون علی اموالهم » جدای اثبات حلیت پیوند اعضا محدود به قیودی خاص است و می توان گفت این استدلال در مورد پیوند عضو مرگ مغزی صدق بیشتری دارد نه پیوند عضو از شخص زنده ، زیرا در این صورت بحث اضرار به نفس پیش می آید و در تمام احکام اسلامی اضرار به نفس مذموم است .

دیدگاه دوم : عدم جواز

جایز نبودن وصیت به جداسازی اعضای بدن ، از سه ناحیه قابل تصور است : نفس عقد ، موصی له و موصی به . نفس عقد

قوام هرعقدی ، به ایجاب وقبول است ، وصیت نیز از عقود است که نیازمند ایجاب وقبول است . در وصیت ایجاب از سوی موصی محقق می شود ، ولی کسی نیست که آنرا قبول کند و عدم وجود قابل در بحث وصیت به اهداء عضو به ارکان عقد خلل وارد می کند .

این نگرش قابل ایراد است زیرا

1- وصیت به جداسازی اندامهای بدن ، گاه برای شخص معین است و گاهی برای دادن به هر نیازمندی ، در فرض اول امکان کسب و حصول قبول از موصی له متصور است .

2- در جایی می توانیم ایجاب و قبول را در رکن اساسی وصیت بدانیم که قائل به عقد بودن وصیت باشیم ، ولی اگر ایقاع باشد یا در عقد قبول لازم نباشد ، در این صورت نیازی به قبول نخواهد بود.

3- بر فرض که عقد بودن وصیت را بپذیریم ، دلیلی وجود ندارد که قبول در زمان عقد انجام پذیرد ؛ زیرا اگر قبول در هنگام عمل به وصیت و بعد از مرگ موصی هم انجام شود کافی است ، زیرا موالات میان ایجاب وقبول اعتباری ندارد .

4- برخی از فقها چون ، علامه و شهید معتقدند که قبول همیشه در وصیت لازم نیست ، حتی در وصیت تملیکی ، زیرا وصیت تملیکی گاه برای شخصی معین است و گاه غیرمین و قبول در جایی معتبر است که موصی له معین باشد.

اگر وصیت به اهدا عضو ار از حیث عقد بودن مدنظر قرار دهیم پس مانعی در این میان وجود ندارد .

موصی له :

ایرادی که مخالفان به وصیت به اهدا عضو دارند ، از جهت فقدان برخی شرایط موصی له است .زیرا در موصی له شرایط زیر معتبر است .

1- وجود موصی له :

وصیت به جداسازی واهدا عضو به جهت موجودنبودن موصی له در زمان وصیت ، نافذ نیست . این نظیه هم قابل اشکال است زیرا ، وصیت برای اهدا عضو احتیاج به وجود موصی له در زمان وصیت ندارد ، زیرا گاهی اهدا عضو ، شامل شخصی می شود که در آینده به آن نیاز پیدا می کند.

همچنین اگر وصیت به اهدا عضو را از عقود عهدی بدانیم ، یعنی تعهدی که موصی نسبت به بعد از مرگ دارد در این صورت وجود موصی له لازم نیست . تعهد کردن برای معدوم بلااشکال و مورد قبول فقهاست .

بر فرض که وصیت ، عقدی تملیکی و نیامند به موصی له باشد ، وجود او در زمان مرگ موصی لازم است نه در زمان انعقاد وصیت ، زیرا زمان تملک موصی له در زمان مرگ است.

نکته دیگری که نباید از نظر دور داشت موجود بودن موصی له در وصیت برای معین است ، در حالی که وصیت به اهدا عضو ، از نوع وصیت برای جهات عامه است که وجود بالفعل موصی له لازم نیست .

2- مجهول نبودن موصی له

از جمله شرایط موصی له این است که مجهول نباشد زیرا موصی به باید صرف موصی له معین شود . بنابراین در بحث پیوند عضو ، عضوی که شخص برای پیوند وصیت می کند باید به شخص معلوم پیوند بخورد ولی در واقع این گونه نیست و غالبا موصی له مجهول است.

در مقابل این دیدگاه می توان چنین پاسخی داشت ، مجهول بودن گاه به معنای ابهام است و گاهی به معنای عدم تعیین انچه مفسر به صحت وصیت است اولی است نه دومی .

به دیگر سخن ، موصی له یا فرد خارجی است یا فرد عنوانی و یا کلی قابل انطباق بر عده ای از اشخاص . موصی له در تمام این فروض معین است و این مطلب در وصیت به اعطای اعضای بدن پس از مرگ نیز صادق است . بنابراین موصی له معین خواهد بود ، نظیر کسی که به دادن کلیه اش به شخصی خاص یا به بانک اعضای بدن ویا به هرکس که نیازمند کلیه است وصیت می کند البته اگر موصی له مذکور نباشد ووصی هم آن را نه فردی ونه عنوانی تعیین نکرده باشد این تردید مضر خواهد بود از آن جهت که عقد ارتباطی است میان دونفر.

از سوی دیگر بحث از اعتبار معلومیت در موصی له در صورتی صحیح است که وصیت را عقد تملیکی بدانیم ، ولی اگر بگوییم که وصیت عهدی است خاص قائم به خود موصی ، در این صورت معلوم بودن موصی له اعتباری نخواهد داشت .

اجازه گرفتن از اولیای متوفی

روایات متعددی دلالت دارد بر این که « اولی الناس بالمیت » باید عهده دار اموری چون : تجهیز ، غسل ، کفن ، نماز شود این دسته از روایات ، بیان کننده به عهده گرفتن امور میت توسط اشخاصی معین است نه هر کسی . مگر در صورتی که آن شخص قادر یا مایل به انجام وظایف خود نباشد.

در مورد قید « اولی » در این روایات میان فقها اختلاف نظر است ، به این صورت که اولی به شخص تعلق می گیرد یا به فعل ، اگر به فعل تعلق می گیرد به معنی افضلیت و استحباب است ولی اگر به شخص تعلق گرفت برای استجابت نیازمند قرینه خاصی است .

گروهی معتقدند اولویت در این روایات به معنای احقیت است ، یعنی قانونگذار در مقام جعل حق برای ولی است ولذا تصرفات غیر از ولی در بدن میت محتاج به اذن و اجازه اوست .

ولی این گروه غافل از این نکته شده اند که اولویت ولی حقی است واقعی که قانونگذار تنها آن را تایید کره است .

بنابراین مفاد این روایات حکمی است ارشادی ، در واقع قانونگذار درصدد تاسیس و جعل حقی برای ولی میت نیست .

شاهد بر این گفته ، روایاتی است که به عنوان احقیت وارد شده اند ، همچنین فتاوی برخی متقدمان مبنی بر بطلان وصیت به این که کسی غیر از ولی شخص را پس از مرگ غسل دهد این بطلان نشان دهنده تقدم حق ولی است با توجه به روایت « اولی الناس بالمیت » میزان و حدود اولویت ولی میت چقدر است ؟

در این مورد دواحتمال وجود دارد :

1- منحصر به اموری است که در روایات ذکر شده ، همچون : غسل ، کفن ، تلفین ، نماز ودفن

2- شامل تمام امور و احکام میت می شود چه در روایات ذکر شده باشد چه ذکر نشده باشد.

امروزه با توجه به مسئله مرگ مغزی واهدا اعضا در مرگ مغزی ، اگر شخصی وصیتی چه شفاهی یا کتبی در مورد اهدا عضو در فرض مرگ مغزی نداشته باشد ، اختیارات ولی در این زمینه تا چه حدودی است ؟

آیا اجازه ولی برای اهدا عضو و برداشت اعضا جایز است یا نه ؟

در این مورد دونظریه وجوددارد

نظریه اول : جواز . در روایات ما متصدی امور میت حمل بر ولی شده است حتی در عرف هم با شنیدن شخصی که تصدی امور متوفی را به عهده دارد ولی به ذهن متبادر می شود . ولی میت ، قیم اوست و می تواند به مصلحت میت تصمیماتی بگیرد پس در بحث مرگ مغزی وپیوند عضو چه مصلحتی بالاتر از این که با موافقت ولی شخصی که دچار مرگ مغزی است اعضای او به اشخاص نیازمند پیوند زده شود تا هم موجب احیا شخصی که به واسطه نقص در بدن با مرگ دسته و پنجه نرم می کند باشد که هرکس با شخص مسلمانی حیات بخشد که این جامعه اسلامی را احیا کرده است و هم با قیات و صالحاتی برای اهدا کننده باشد.

بنابراین ،اگر ولی بخواهد برخی از اعضای میت را در اختیار پزشکان قرار دهد تا در عمل پیوند مورد استفاده قرار گیرند ، جایز خواهد بود.

نظریه دوم : عدم جواز . چیزی که معتقدان به این نظریه از روایات استنباط کرده اند تقدم ولی میت بر سایر افراد در اموری چون غسل و کفن و ……. است . پس مساله اجازه به برداشت اعضا از سوی ولی تخصصا از این روایت خارج است . قائلین به این نظر معتقدند ولی قائم مقام میت است در احکامی که برای اوثابت است و چون حق برداشت عضو در حال حیات به واسطه اضرار به نفس و همچنین وصیت به آن برای پس از مرگ به واسطه ادله حرمت قطع اعضای بدن مرده برای خود مولی علیه ثابت نیست ، به طریق اولی برای ولی او هم ثابت نخواهد بود .

در واقع این گروه نیز به نوعی هم عقیده مخالفان در وصیت به اهدا عضو هستند در حالی که مشروعیت وصیت به اهدا عضو امری است که اثبات شده است . پس اگر وصیت به اهدا عضو باشد که دیگر نیازی به اجازه ولی نیست ، همچنین اگر مقتضای ولایت را در نظر گرفتن مصلحت مولی علیه بدانیم نه مصلحت ولی پس مصلحت متوفی این است که اعضای او به نیازمندان اهدا شود چنانچه سابق در این زمینه بحث شد چگونه می توان گفت عضوی که اگر در قبر بماند می پوسد واز بین می رود ، در حالی که با پیوند به بیماری موجب نجات جان یک انسان می شود ، که ثواب ان هم به اهدا کننده ( میت ) بر می گردد ، مصحلتی برای میت ندارد .

نکته ای که بی ارتباط با این بحث نیست ، اجازه ولی صغیر مبتلا به مرگ مغزی برای برداشت اعضای بدن آنهاست ، این مساله را به نوعی می توان در افراد مجنون یا سفیه نیز تعمیم داد . در این دسته از افراد به دلیل عدم اصلیت آنها در باب رضایت ایشان بر اهدای عضو و با توجه به اینکه اراده آنها در این امر کامل نیست آیا ولی می تواند اجازه به اهدا عضو داشته باشد . در مورد سفیه و صغیر می توان گفت نقص و ایراد دررضای آنهاست نه قصد آنها ، در واقع رضای این دسته از افراد کامل نیست ، پس اهدا عضو در مورد این دسته صحیح است ولی به صورت غیرنافذ و احتیاج به تنفیذ سرپرست قانونی آنها دارد . البته ولی صغیر یا مجنون در این مورد هم مصلحت آنها را در نظردارد.

استفتائات برخی از مراجع پیرامون اهدا عضو :

امام خمینی قدس سره : توضیح المسائل

مساله 2882- اگر حفظ جان مسلمانی متوقف باشد بر پیوند عضوی از اعضا میت مسلمان ، جایز است قطع آن عضو و پیوند آن و بعید نیست دیه داشته باشد و آیا بر قطع کننده است یا بر مریض ، محل اشکال است ، لیکن می تواند طبیب با مریض قرار دهد که او دیه را بدهد و اگر حفظ عضوی از مسلمان موقوف باشد بر قطع عضو میت ، دراین صورت بعید نیست جایز باشد و اگر قطع کند دیه دارد ، لیکن اگر میت در حال زندگی اجازه داد ، ظاهرا دیه ندارد ، لیکن جواز شرعی آن محل اشکال است واگر خود او اجازه نداد ،اولیای او بعد از مرگش می توانند اجازه بدهند و دیه از قطع کننده ساقط نمی شود و معصیت کار است .

آیت الله سید علی خامنه ای : اجوبه الاستفتائات

س: اگر فردی وصیت نماید که بعضی از اعضای بدن او بعد مردن به بیمارستان یا شخص دیگری هبه شود ، آیا این وصیت صحیح واجرای آن واجب است ؟

ج: صحت و نفوذ این قبیل وصایا نسبت به اعضایی که جدا کردن آنها از جسد میت هتک حرمت اومحسوب نمی شود ، بعید نیست وعمل به وصیت در این مورد مانعی ندارد .

س: اگر شخصی مبتلا به بیماری شود و پزشکان از درمان وی ناامید گردند و اعلام نمایند که اوبزودی از دنیا خواهد رفت ، در این صورت آیا برداشتن اعضای حیاتی بدن او مثل قلب وکلیه و غیره قبل از وفات وی و پیوند آنها به بدن شخص دیگر جایز است ؟

ج: اگر برداشتن اعضای بدن او منجر به مرگ وی شود حکم قتل او را دارد ، و در غیر اینصورت اگر با اجازه خود اوباشد اشکال ندارد .

س : آیا استفاده از عروق ورگهای جسد شخص متوفی برای پیوند به بدن یک فرد بیمار ، جایز است ؟

ج: اگر به اذن میت در دوران حیاتش ویا اذن اولیای او بعد از مردنش باشد ویا نجات جان نفس محترمی منوط به آن باشد اشکالی ندارد.

س : بعضی از افراد دچار ضایعات مغزی و غیرقابل درمان وبرگشت می شوند که بر اثر آن ، همه فعالیتهای مغزی آنان از بین رفته و به حالت اغما کامل فرد می روند و همچنین فاقد تنفس و پاسخ به محرکات نوری وفیزیکی می شوند در این گونه موارد احتمال بازگشت فعالیتهای مذکور به وضع طبیعی کاملا از بین می رود و ضربان خودکار قلب مریض باقی می ماند که موقت است وبه کمک دستگاه تنفس مصنوعی انجام می گیرد و این حالت به مدت چند ساعت و یا حداکثر چند روز ادامه پیدا می کند ، وضعیت مزبور در علم پزشکی مرگ مغزی نامیده می شود که باعث فقدان و از دست رفتن هر نوع شعور و احساس و حرکات ارادی می گردد.و از طرفی بیمارانی وجود دارند که نجات جان انان منوط به استفاده از اعضای مبتلا به مرگ مغزی است بنابراین آیا استفاده از اعضای مبتلا به مرگ برای نجات جان بیماران دیگر جایز است ؟

ج: اگر استفاده از اعضای بدن بیمارانی که در سوال توصیف شده اند برای معالجه بیماران دیگر ، باعث تسریع در مرگ و قطع حیات آنان شود جایز نیست ، در غیر این صورت اگر عمل مزبور با اذن قبلی وی صورت بگیرد و یا نجات نفس محترمی متوقف بر آن عضو مورد نیاز باشد ، اشکال ندارد .

آیت الله مکارم شیرازی

س: اهدا اندام بدن بعد از مرگ به دیگران چه حکمی دارد؟

ج: در صورتی که حفظ جان یا عضو مهم مسلمانی متوقف بر آن باشد اشکالی ندارد .

آیت الله نوری همدانی

س: آیا فردی می تواند وصیت کند که پس از فوت او ، عضوی از وی خارج ساخته و به دیگری پیوند زنند ؟

ج: بلی می تواند

در صورت جایز بودن مساله فوق آیا وجهی به عوان دیه یا عنوان دیگر باید پرداخت گردد؟ این وجه در چه راهی مصرف می شود؟

ج: این موضوع به کیفیت وصیت بستگی دارد که در مقابل اگر مطلق باشد باید در راه خیر صرف شود و ثواب آن مال ان میت می باشد و به ورثه مربوط نیست .

س: در سوال بالا آیا اولیای میت می توانند چنین اجازه ای دهند ؟ ( با فرض عدم وصیت )

ج: نمی توانند

س: اگر فردی وصیت کند که پس از فوت ، عضوی از او را به دیگری پیوند زنند ، آیا اولیا میت می توانند به وصیت عمل ننمایند؟

ج: لازم است در صورت امکان به وصیت عمل شود.

انسان برای موارد حفظ و احیا عضوی یا نسلی می تواند به فروش و اهدای اعضای بدن خود وصیت کند و این امر بالا اشکال است مگر آن که باعث هتک حرمت باشد که در این میان فرقی میان بخشی یا کلی از بدن نیست و پول ماترک شخص نیست و به ورثه نمی رسد دیه است که صرف امور خیریه برای شخص می شود.

دیه برداشت عضو از بدن مرده مسلمان

از جمله مباحثی که در حاشیه احکام مربوط به پیوند اعضا مطرح می شود پرسش درباره تعلق گرفتن دیه به بدن شخص اهدا کننده می باشد حکم کردن در این زمینه مستلزم در نظر گرفتن صورت مختلف می باشد .

صورت اول : اهدا عضو به وصیت شخص مبتلا به مرگ مغزی انجام پذیرد ، اگر به هنگام وصیت قصر مجانی کند دیه ساقط است بر اسا قاعده سلطنت انسان بر بدن خویش ، زیرا لازمه این سلطنت ایثار اعضای بدن است البته تا حدودی که شارع از آن نهی نکرده است .

صورت دوم:

اهدا عضو با وصیت باشدولی شخص به هنگام وصیت کردن قصدی مبنی بر اهدا مجانی نداشته باشد در این صورت اطلاق ادله ثبوت دیه است مستند این حکم روایاتی است که حکم شکستن و قطع کردن اعضای مرده را همانند اعضای انسان زنده می داند.

اسحاق بن عمار از امام صادق (ع) می پرسد در مورد مرده ای که سرش جدا شود ، آن حضرت فرمود : دیه بر آن تعلق می گیرد .پرسیدم : چه کسی دیه را می گیرد ؟ امام فرمودند به خدا قسم این دیه از آن خداست و اگر دست یا چیزی از اعضا قطع گردد ارش ثابت است برای امام .

این روایت مستند بوده و شیخ صدوق نیز آن را با سند بیان کرده اند و در جایی که شخص وصیت می کند بر اهدا عضو ، ولی قصد مبنی بر مجانی بودن ندارند صدق می کند و رضایت دروصیت تنها حرمت تکلیفی را بر می دارد ولی حکم وضعی یعنی ثبوت دیه به حال خود باقی است .

صورت سوم : قطع اعضای بدن مرده از باب تشخیص ضرورت بادش در این فرض دیه ثابت است زیرا در علم اصول ثابت شده است که با اضطرار تنها حرمت تکلیفی برداشته می شود ولی اثر و حکم وضعی باقی است . به عنوان مثال اگر شخص مضطر شود برای حفظ جان به خوردن از مال دیگران بدون رضایت صاحب مال ، اضطرار موجود حرمت را بر می دارد ولی ضمان را بر نمی دارد.

صورت چهارم : قطع اعضای بدن میت به تشخیص و فرمان ولی امر انجام گرفته باشد در این صورت نیز دیه ثابت است زیرا مقتضای ادله احترام مرده مسلمان ، ثبوت دیه است .

صورت پنجم : برداشت و قطع اعضا بدون وصیت و بدون وجودمصلحت و حکم حاکم باشد بدون شک مهمترین مورد ثبوت دیه همین جاست و روایت منقول از اسحاق بن عمار در این مسئله صدق روشنی دارد.

اختلاف صورتها موجب شده است که امروزه فقها نیز دچار اختلاف نظر در ثبوت دیه در این موارد شوند :

1- برخی از فقها تشریح و قطع عضو از مرده مسلمان را حرام و وصیت در این زمینه را غیر نافذ می دانند ، و قطع کننده را گناهکار و مطابق قواعد شرعی ملزم به پرداخت دیه می دانند.

2- برخی دیگر از فقها قائل به تفصیل هستند و بنابر ضرورت حفظ جان یا سلامتی مسلمانی دیگر قطع عضو را جایز ودیه را ساقط می دانند به عنوان مثال آیت الله مکارم شیرازی .

3- گروهی دیگر ملازمه ای بین جواز قطع عضو در صورت ضرورت و ساقط بودن دیه در موارد مجاز نمی بینند و معتقد به ثبوت دیه حتی در صورت جواز هستند مگر آن که اهدا کننده به قصد مجانی بودن تصریح داشته باشد.

4- دسته ای دیگر از فقها که برداشت عضو از مرده مسلمان را به منظور حفظ جان یا سلامتی مسلمانی دیگر مجاز دانسته ، وصیت و اذن قبلي شخص را هم مجوز برای ثبوت ديه نمی دانند به عنوان مثال آیت الله فاضل در استفتائات خویش فرموده اند در صورت وصیت صاحب عضو نیز بنابر احتیاط دیه ثابت است.

5- حضرت امام در استفتائی که در سال 68 از ایشان در مورد اهدا اعضای کسی که دچار سکته مغزی شده است می فرمایند:

اگر تشریح و قطع عضو مرده مسلمان برای رعایت مصلحت همه مسلمانان باشد ، مثل تشریح مرده مسلمان در صورت توقف حفظ جان مسلمانان بر آن دیه ثابت نمی شود ولی اگر قطع عضوبه منظور حفظ جان فرد یا افراد معینی ازمسلمانان انجام شود دیه ثابت است.

نظریه دوم فقها بنابر دلایل زیر ترجیح دارد:

1- روایات صحیح و معتبری که در مورد شکافتن شکم مادر يا قطعه قطعه کردن جنینی که در شکم مادر است بیان شده بر این دلالت دارد که امام در مقام بیان حکم شرعی چه وضعی چه تکلیفی بوده وذکری از دیه نکرده است .

2- در صورت تزاحم و تقدم اهم بر مهم ، عقل حکم بر وجوب بجات جان مسلمان می کند . در این صورت جواز شرعی ضمان را نفی می کند و ملازمه عرضي با ديه به دارد .

3-قاعده احسان نیز بر نفی ضمان دلالت دارد ، زیرا قاعده از آیه شریفه « ما علی المحسنین من سبیل » نشات می گیرد .«توبه 91»

بر حسب این قاعده نبايد پزشکی که از باب وجوب مقدمه واجب اهم عضو مرده مسلمان را قطع و با پیوند آن جان مسلمان بیماری را نجات می دهد ، ضامن پرداخت دیه دانست .

زیرا شارع چنین اجازه ای را به او می دهد و او عمل برداشت عضو را با اجازه شرعی انجام می دهد و اگر پزشک برداشت کننده ، عضو را مسئول بدانیم ، با توجه به قاعده احسان مفهومش این است که نیکوکار را مواخذه کنیم در حالی که قاعده احسان ، این مواخذه را نفی می کند.

مقدار و موارد مصرف دیه

در صورت ثبوت دیه درغیر موارد جواز برداشت عضو ، دیه مرده مسلمان مانند دیه جنین مسلمان است پيش از آن که روح در آن دمیده شود یعنی یک صد دینار . مقنن نیز در قانون مجازات اسلامی به تبعیت از نظر مراجع امامیه به ویژه تحریر الوسیله امام چنین مقرر کرده است .

« دیه جنایتی که بر مرده مسلمان واقع می شود به ترتیب زیر است »

الف – بریدن سر یک صد دینار

ب- بریدن هر دو دست یا هر دو پا یک صد دینار و بدین یک دست و یک پا پنجاه دینار و بریدن یک انگشت از دست یا یک انگشت از پا ده دینار و قطع یا نقص سایر اعضا وجوارح به همین نسبت ملحوظ می گردد.

در مورد موارد مصرف دیه مسلمان و این که دیه قطع عضو مرده مسلمان باید به مصرف خیرات برای خود صاحب عضو برسد ، هیچ اختلافی میان فقها نیست و این مساله ، اجماعی است.

در تبصره ماده 494 قانون مجازات اسلامی هم چنین مقرر شده است :

« دیه مذکور در این ماده بعنوان میراث به ورثه نمی رسد بلکه مال خود میت محسوب شده و بدهی او از آن پرداخت می گردد و در راه های خیر صرف می شود »

با توجه به این ماده ، ضروری است که به این نکته توجه شود که حتی در مواردی که فقها دیه قطع اعضای مرده مسلمان را در صورت جواز نیز ثابت می دانند ، این دیه نیز به دلیل روایات صحیح ( صحیح حسین بن خالد) و اجماع فقهای امامیه باید در راه خیرات برای مردة دهندة عضو صرف شود.

با توجه به شرایط اجتماعی و اقتصادی بیماران بسیاری که از نارسایی های قلبی ، کلیوی وغیره رنج می برند و بیماریهای غیرقابل علاج ان ها نیز تنها با پیوند اعضا چاره پذیر است و این دیه نیز باید با اجازه ولی امر و حاکم شرع در امور خير مصرف شود ، پس چه امر خیری بالاتر از نجات مسلمانی در مانده وحیات بخشی دوباره به او و امید دادن به خانواده او.

نتیجه تحقیق :

از نظر حقوقی ، شخصی که مبتلا به مرگ مغزی شده است از سه حال خارج نیست یقین داریم که زنده است یقین داریم که مرده است ، درزنده بودن یا مردن او شک داریم اگر او را مرده فرض کنیم ، قطع عضو از بدن مرده مسلمان جایز نیست و علاوه بر حرمت شرعی موجب پرداخت دیه نیز هست .البته این حکم ، حکمی است اولی در غیر حال اضطرار .اگر حفظ جان انسانی منوط به برداشت عضو از بدن مرده ای باشد ، این برداشت از جهت اضطرار جایز خواهد بود . تشخیص اضطرار به عهده پزشک است البته اضطرار در این مورد باعث رفع حکم تکلیفی حرمت می شود ، ولی حکم وضعی دیه به حال خود باقی است .در فرض زنده بودن نیز جایز نیست زیرا به نوعی اضرار به نفس است و این موضوع از بحث اصلی تحقیق که وصیت به اهدا عضو است خارج است .

در فرض سوم ، برداشت عضو از پیکر چنین شخصی جایز نیست ، چرا که او به حکم قواعد فقهی محکوم به

 


دانلود رایگان پایان‌نامه مهندسی برق -قدرت – فرمت ورد

admin بازدید : 109 سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 نظرات ()

يك سيستم تحريك استاتيك به لحظ عملكرد شبيه تنظيم‌كننده اتوماتيك ولتاژ ميدان رفتار مي‌كند بطوريكه اگر ولتاژ  ژنراتور كاهش داشته باشد جريان ميدان را افزايش مي‌‌دهد و بر عكس اگر ولتاژ ژنراتور افزايش داشته باشد جريان ميدان را كاهش مي‌دهد. در واقع سيستم تحريك استاتيك توان ميدان اصلي ژنراتور تأمين مي‌‌كند در حاليكه تنظيم كننده ولتاژ، توان ميدان تحريك كننده را برآورده مي‌سازد. در سيستم تحريك استاتيك 3 مؤلفه اصلي وجود دارند: قسمت كنترل، پل يكسوساز و ترانسفورماتور قدرت كه در تركيب باهم ميدان ژنراتور را براي دستيابي به ولتاژ خروجي مناسب، كنترل مي‌‌كنند.

سمینار برق مخابرات: طراحی و شبیه سازی و ساخت دستگاه اندازه گیری فرکانس لحظه ای

ارسال شده در آوریل 18, 2017دسته‌ها دسته‌بندی نشده

راهبری نوشته‌ها

دانلود پایان‌نامه رشته مهندسی برق فرمت ورد

admin بازدید : 95 سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 نظرات ()

يك سيستم تحريك استاتيك به لحظ عملكرد شبيه تنظيم‌كننده اتوماتيك ولتاژ ميدان رفتار مي‌كند بطوريكه اگر ولتاژ  ژنراتور كاهش داشته باشد جريان ميدان را افزايش مي‌‌دهد و بر عكس اگر ولتاژ ژنراتور افزايش داشته باشد جريان ميدان را كاهش مي‌دهد. در واقع سيستم تحريك استاتيك توان ميدان اصلي ژنراتور تأمين مي‌‌كند در حاليكه تنظيم كننده ولتاژ، توان ميدان تحريك كننده را برآورده مي‌سازد. در سيستم تحريك استاتيك 3 مؤلفه اصلي وجود دارند: قسمت كنترل، پل يكسوساز و ترانسفورماتور قدرت كه در تركيب باهم ميدان ژنراتور را براي دستيابي به ولتاژ خروجي مناسب، كنترل مي‌‌كنند.

 

 

سمینار برق مخابرات: طراحی و شبیه سازی و ساخت دستگاه اندازه گیری فرکانس لحظه ای

ارسال شده در آوریل 18, 2017دسته‌ها دسته‌بندی نشده

راهبری نوشته‌ها

تعداد صفحات : 186

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1857
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • آی پی امروز : 11
  • آی پی دیروز : 13
  • بازدید امروز : 53
  • باردید دیروز : 213
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 1,635
  • بازدید ماه : 4,045
  • بازدید سال : 21,649
  • بازدید کلی : 62,574